👑 زن و زندگــے 👑
🩹 پس برو بالا یه دوش بگیر بعدم بخواب.. سری تکون دادم و گفتم :پس من رفتم شب بخیر... وارد اتاق آلما شدم که غرق خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم... حولمو برداشتم و آهسته رفتم داخل حموم یه دوش گرفتم و مستقیم رفتم سمت اتاق خودم و روتخت دراز کشیدم و سرم به بالشت نرسیده خوابم برد. صبح با صدای آلما به زور چشمامو باز کردم + دیوونهای بیدارم میکنی؟؟ مگه دانشگاه نداری؟؟؟ تکون دادم و گفتم: چرا اما به نظرت میرم دانشگاه ؟؟؟ حوصله ندارم آلما با خنده گفت: خوش به حالت که انقدر راحتی.. زود باش بلند شو باید برام تعریف کنی.. کلافه غلطی روی تخت زدم و گفتم: چیو؟؟ همه چیزو باید برام تعریف کنی +چیزی برای تعریف نیست آلما با اخم گفت : پس حالا که نمیگی منم نمیگم با تعجب نگاهش کردم و گفتم: چیو نمیگی؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت: اینکه این دو روز نبودی چه اتفاقی افتاد روتخت نشستم و گفتم : عین آدم حرف بزن چه اتفاقی افتاده؟؟؟ ادامه دارد...
آلما کنارم نشست و گفت: هوتن اومد در خونه نمیدونی چه دعوا و آشوبی راه افتاد با تعجب گفتم:واقعا؟؟؟
آلما سری تکون داد و گفت: آره آیت هم از راه رسید و با هوتن دست به یقه شدند و کلی کتک کاری کردند آخرم مجبور شدیم زنگ بزنیم پلیس بیاد ببرتشون...
با حرص گفتم :حرف حسابش چی بود؟؟ آلما موهاشو داد پشت گوشش و گفت :
حرف حساب که نمیزد میگفت اومدم زنمو ببرم خونم هرچی هم میگفتیم الا خونه نیست باور نمیکرد..
سری تکون دادم و گفتم :اتفاقاً اونجا که بودیم زنش بهم زنگ زد آلما با تعجب گفت:
زنش چیکارت داشت؟؟ +میگفت که هوتن لج کرده و گفته طلاقم نمیده بهم میگفت:
بهتره برم مهریهمو ببخشم و توافقی طلاقمو ازش بگیرم... اونم هوتنو راضی میکنه که بیاد طلاقم بده
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۳۳