👑 زن و زندگــے 👑
🩹 کیان چشماشو باریک کرد و گفت : مطمئنی فقط خسته بودی؟؟؟؟ +خب آره _ آها....خب اگه....اگه الان خستگیتو گرفتی میشه با من بیای بیرون؟؟ +بیام بیرون؟؟ _آره....من و تو خودمون میریم بیرون و یکم میگردیم این اطرافو +چیزه....خب ...اصلا..اصلا تو چرا با بچه ها نرفتی؟؟ کیان خنده ای کرد و گفت : اگه حاضر بشی باهام بیای بیرون جوابتو میدم.. یه تاره ابرومو انداختم بالا و گفتم : قبوله .. _پس من تو محوطه منتظرتم لبخندی زدم و گفتم : باشه خوشحال برگشتم تو اتاق... یه تجدیده آرایش کردم و لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون کیان تو محوطه وایستاده بود... سرش پایین بود و دستاشو توجیبش کرده بود و داشت با پاش با تکه سنگی بازی میکرد عاشقه استایلاش بودم. یه گپه کرم رنگ پوشیده بود و شلواره کتان و روشم یه سوییشرت که زیپش تا نصفه باز بود و دوربینشم داخله کاور از شونش آویزون بود... ادامه دارد... 







لبخندی زدم و رفتم طرفش اگه نیلوفر میفهمید قطعا غش میکرد +من...آمادم سرشو بلند کرد و با دیدنم لبخندی زد و گفت : بریم؟؟
+بریمباهم از اردوگاه رفتیم بیرون و کیان یه تاکسی گرفت و آدرس داد..+ کجا میخایم بریم؟؟_ یه جایه قشنگ
+مگه بلدی اینجارو؟؟کیان لبخندی زد و گفت : عمم اینجاس....و اینکه من کله بچگیمو شیراز بودم عامو
لبخندی بهش زدم و با ذوق گفتم ؛ واییی چه جالب واقعا؟؟یعنی خونتون اینجا بود؟ کیان خندید و گفت : نه خونمون از اول تهران بود.
منتها انقدر من وابسته ی عمه بودم که وقتی اومدن شیراز منم باهاشون اومدم.... از پنج سالگیم تا حدودا هفده هجده سالگیم با تعجب گفتم :
پس کلا شیراز بودی؟؟؟_آره+چطور تونستی؟؟؟_چیو؟؟
+اینکه از خانوادت دور بمونی....از مادرت....پدرتکیان شوکه ای بالا انداخت و گفت :
ادامه دارد...
۲.۱K
۹:۲۳