👑 زن و زندگــے 👑
🩹 دلم نمیخاست گریه کنم. مخصوصا اینکه اتاقمم با نیلوفر یکی بود و بدتر از همه اینکه وقتایی گریه میکردم تا سه چهار ساعت صورتم پف میکرد و چشمام و دماغم قرمز میشد... مهتاب وارده اتاق شد . با عجله چیزی از کیفش برداشت و گفت : تو نمیای؟؟؟ اتوبوس میخاد راه بیوفته. چشمکی بهش زدم و گفتم +نه گلم....دلم درد میکنه ترجیح میدم بمونم همینجا. آها....چیزی لازم نداری +نه مرسی عزیزم _راحت باش پس من رفتم خدافظ +خدافظ نمیدونم چقدر گذشته بود که صدایه دره اتاق بلند شد. بلند شدم و رفتم سمته در قاعدتا الان کله بچه ها رفته بودن پس کی بود؟؟ ترسیده گفتم : ب...بله؟؟؟ باز کن آلا با شنیدنه صدایه کیان خیالم راحت شد.لبخندی رو لبم نشست ولی سریع جمعش کردم.. درو باز کردم که گفت : خوبی؟؟؟ چرا نرفتی با بچه ها بازار؟؟ +خسته بودم ....حوصله نداشتم ادامه دارد... 







کیان چشماشو باریک کرد و گفت : مطمئنی فقط خسته بودی؟؟؟؟+خب آره_ آها....خب اگه....اگه الان خستگیتو گرفتی میشه با من بیای بیرون؟؟
+بیام بیرون؟؟_آره....من و تو خودمون میریم بیرون و یکم میگردیم این اطرافو +چیزه....خب ...اصلا..اصلا تو چرا با بچه ها نرفتی؟؟
کیان خنده ای کرد و گفت : اگه حاضر بشی باهام بیای بیرون جوابتو میدم..یه تاره ابرومو انداختم بالا و گفتم :
قبوله .._پس من تو محوطه منتظرتملبخندی زدم و گفتم : باشه خوشحال برگشتم تو اتاق...
یه تجدیده آرایش کردم و لباسامو عوض کردم و رفتم بیرون کیان تو محوطه وایستاده بود...
سرش پایین بود و دستاشو توجیبش کرده بود و داشت با پاش با تکه سنگی بازی میکرد عاشقه استایلاش بودم.
یه گپه کرم رنگ پوشیده بود و شلواره کتان و روشم یه سوییشرت که زیپش تا نصفه باز بود و دوربینشم داخله کاور از شونش آویزون بود...
ادامه دارد...
۲.۱K
۹:۲۳