👑 زن و زندگــے 👑
🩹 _ این فرق میکنه.... +مهم نیست من نمیام بچه ها شادی با تعجب گفت: چرا؟؟ کلافه نگاهی بهش کردم و گفتم : واقعا درک نمیکنی منو؟؟؟؟ شادی لبشو گاز گرفت و آهسته گفت: ببخشید ... بخدا قصدم ناراحت کردنت نیست فقط نمیخام تو این حال و روز ببینمت +میدونم نگرانه منین....ولی اگه میخاین کاری برام بکنین تنهام بذارین... . برین بازار یکم که تنها باشم اوکی میشم.شادی نگاهی به نازی کرد که گفت : هر جور دوست داری...ولی اگه باهامون بیای خوب میشه سری تکون دادم و گفتم : نه عزیزم ....اینجوری راحت ترم خابمم میاد میخام بخابم یکم. از پشته میز بلند شدم و رفتم بیرونه سلف که کیان و نیلوفر تازه وارده سالن شدن... بی توجه به کیان از کنارش رد شدم حتی نگاهشم نکردم وارده اتاقه خودمون شدم و رفتم سمته تختم....روش دراز کشیدم و نفسه عمیقی کشیدم... ادامه دارد... 







دلم نمیخاست گریه کنم.مخصوصا اینکه اتاقمم با نیلوفر یکی بود و بدتر از همه اینکه وقتایی گریه میکردم تا سه چهار ساعت صورتم پف میکرد و چشمام و دماغم قرمز میشد...
مهتاب وارده اتاق شد .با عجله چیزی از کیفش برداشت و گفت : تو نمیای؟؟؟اتوبوس میخاد راه بیوفته.
چشمکی بهش زدم و گفتم +نه گلم....دلم درد میکنه ترجیح میدم بمونم همینجا. آها....چیزی لازم نداری
+نه مرسی عزیزم
_راحت باش پس من رفتم خدافظ
+خدافظ
نمیدونم چقدر گذشته بود که
صدایه دره اتاق بلند شد.
بلند شدم و رفتم سمته در
قاعدتا الان کله بچه ها رفته
بودن پس کی بود؟؟
ترسیده گفتم : ب...بله؟؟؟
باز کن آلابا شنیدنه صدایه کیان خیالم راحت شد.لبخندی رو لبم نشست ولی سریع جمعش کردم..
درو باز کردم که گفت : خوبی؟؟؟چرا نرفتی با بچه ها بازار؟؟+خسته بودم ....حوصله نداشتم
ادامه دارد...
۲.۱K
۹:۲۳