👑 زن و زندگــے 👑
مامان نگاهی بهم کرد و گفت: چون کلاس نداشتی تا لنگ ظهر باید بخوابی ؟؟خندهای بهش کردم یه لیوان چای برای خودم ریختم و گفتم: آلما کجاست ؟؟ با سروش رفتن برای آزمایش + آها کی برمیگرده؟؟ مامان شونهای بالا انداخت و گفت : گوشیشو جواب نمیده برای همین دلم مثل سیر و سرکه میجوشه با تعجب نگاهی به مامان کردم و گفتم: برای چی باید نگرانش باشی بچه که نیستن رفتن آزمایش بدن دیگه _خوب چرا گوشیشو جواب نمیده ؟؟ +حتماً توی کیفشه و متوجه نشده چند لقمه خوردم و میز جمع کردم مامان مشغول آشپزی بود شماره ی آلما رو گرفتم که جوابمو نداد.. نگاهی به ساعت کردم اگه صبح زود رفته بودند طبیعتاً باید تا این موقع برمیگشتند.. از پلهها رفتم بالا در اتاقو بستم و شماره سروش رو گرفتم که بعد سه تا بوق خوردن جواب داد.. +سلام خوبین؟؟؟ _سلام.مرسی + کجایی سروش؟؟ جواب آزمایش رو گرفتیم و داریم برمیگردیم +خب چی شد ؟؟ ادامه دارد... J
هیچی به سلامتی همه چی خوبه
نفس راحتی کشیدم و گفتم :
خب خدا رو شکر چرا انقدر طول
کشید؟؟
سروش کلافه گفت:
نمیدونم بابا مثل اینکه مشکلی برای
دستگاههاشون پیش اومده بود ۱۰
دقیقه دیگه میرسیم خونه
+ باشه زودتر بیاین منتظریم
گوشیو قطع کردم و رفتم پایین
خبرو به مامان دادم که خیالش
راحت شد..
نیم ساعت بعد آلما و سروش رسیدن
و با اصرارهای مامان سروش وارد خونه
شد معذب یه گوشه نشسته بود
براش چای بردم و با خنده کنارش نشستم و گفتم:
خوبی؟؟
مرسی بد نیستم ابرویی بالا انداختم و آهسته گفتم: یادمه اینقدر خجالتی نبودی ها..
سروش بلافاصله لبشو گاز گرفت و آروم گفت: ساکت باش آلا میخوای سرمو به باد بدی؟؟ خندهای کردم که مامان گفت :
آلا جان برای آقا سروش شیرینی ببر +چشم از جام بلند شدم دیسی شیرینی رو برداشتم که آلما از پلهها اومد پایین شومیزه لیمویی رنگی را تنش کرده بود..
موهاشو به یک طرف شونش انداخته بود وکنار سروش نشست که گفتم :از محضر وقت گرفتین؟؟
ادامه دارد...
۵.۸K
۲۱:۴۲