👑 زن و زندگــے 👑
خوابت میاد؟؟ لبخندی روی لبم نشست و گفتم : آره با حرفات دلمو آروم کردی .. _خوب خدا را شکر که حالت خوب شد... حالا قطع کن و بگیر بخواب به هیچ چیز هم فکر نکن + ببخشید که بیدارت کردم اونو که همون اول بخشیدم ... کار دیگهای نداری؟؟؟؟ خندهای کردم و گفتم: مرسی از اینکه همیشه هستی شب بخیر خداحافظ... گوشیو قطع کردم و با ذوق روی اسم کیانو بوس کردم... حالا که صداشو شنیده بودم حالم بهتر بود پتو رو کشیدم روسه سرم و چشمامو بستم... با صدایه مامان که داشت صدام میزد از خواب بلند شدم و گفتم: الان میام پایین... دستی به صورتم کشیدم و از روی تخت بلند شدم موهام حسابی به هم ریخته بود اما عوضش حال روحیم بهتر بود... موهامو شونه کردم تا مامان وحشت نکنه و از اتاق رفتم پایین +صبح بخیر مامان با دیدنم اخم میکرد و گفت : ظهر بخیر خانوم چه عجب از خواب بلند شدی.. شونهای بالا انداختم و گفتم: امروز کلاس نداشتم برای چی بیدار بشم آخه... ادامه دارد...
مامان نگاهی بهم کرد و گفت: چون کلاس نداشتی تا لنگ ظهر باید بخوابی ؟؟خندهای بهش کردم یه لیوان چای برای خودم ریختم و گفتم:
آلما کجاست ؟؟با سروش رفتن برای آزمایش
+ آها کی برمیگرده؟؟
مامان شونهای بالا انداخت و گفت :
گوشیشو جواب نمیده برای همین
دلم مثل سیر و سرکه میجوشه
با تعجب نگاهی به مامان کردم و گفتم:
برای چی باید نگرانش باشی بچه که
نیستن رفتن آزمایش بدن دیگه
_خوب چرا گوشیشو جواب نمیده ؟؟
+حتماً توی کیفشه و متوجه نشده
چند لقمه خوردم و میز جمع کردم
مامان مشغول آشپزی بود شماره ی
آلما رو گرفتم که جوابمو نداد..
نگاهی به ساعت کردم اگه صبح زود
رفته بودند طبیعتاً باید تا این موقع
برمیگشتند..
از پلهها رفتم بالا در اتاقو بستم و
شماره سروش رو گرفتم که بعد سه
تا بوق خوردن جواب داد..
+سلام خوبین؟؟؟
_سلام.مرسی
+ کجایی سروش؟؟
جواب آزمایش رو گرفتیم و داریم برمیگردیم +خب چی شد ؟؟
ادامه دارد...
J
۵.۸K
۲۱:۴۱