👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 منم بی اختیار لبخندی زدم.. صدای شکمم بلند شد و لب گزدیم که کیان گفت: ببا بریم صبحونه بخوریم.. زیاد از پیشنهادش بدم نیومدو قبول کردم... +من میرم تو توی پارکینگ منتظرم باش... توی پارگینگ داشتم قدم میزدم که ی ماشین مدل بالا جلوم ترمز کرد.. سوار شدم که کیان شیشه رو داد پایین ... من شیشه رو دادم بالا از ترس اینکه هوتن یا کسی دیگه ای منو نبینه... چون من شوهر دارم مجرد نیستم که با بقبه پسرا گرم بگیرم یا برم بیرون که گفت: _امروز هوا خوبه +نه من سردمه _باشه وشیشه را داد بالا... جلوی ی در چوبی نگه داشت وارد که شدیم صدای شرشر اب میامد... که چند اب نما تخت های کوچک چوبی با پشتی های سنتی داشت.. خیلی حالم با امدن به اینجا خوب شد..با کیان نشستیم کیان گفت: من هر حالم گرفته باشه میام اینجا دیدم شما هم ناراحتین گفتم بیارمتون اینجا... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+مرسیخواهش میکنم
ی سوال میشا بپرسم ازتون
اگه فصولی نیست...
+بله بپرسید
_باشوهرتون دعوا کردید..
اگه هر کسه دیگه ای بود بدونه
شک میگفتم نه...
ولی نمیدونم چرا چشمایه کیان..
انگار قلبمو جادو میکرد
+آره.....
میشه بپرسم چه مشکلی؟؟؟؟
بغض کردم و سرمو انداختم پایین که با لحنه صمیمی گفت : آلا من دوستتم.....میخام کمکت کنم....
نمیخام تو این وضعیت ببینمت خب؟؟؟؟ نیم نگاهی بهش کردم که گفت : اذیتت میکنه؟؟+آره
کتکت میزنه؟؟
+آره
خب..واسه چی؟؟کیان دستشو اورد جلو و گذاشت رو کولم که رو پام بود و گفت :
اگه بتونم کمکت میکنم...تو فقط حرف بزن نریز تو خودت ..پلکی زدم و قطره اشکی با سرعت از رو گونم رد شد و افتاد رو دسته کیان نگاهش کردم و گفتم :
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+مرسیخواهش میکنم
ی سوال میشا بپرسم ازتون
اگه فصولی نیست...
+بله بپرسید
_باشوهرتون دعوا کردید..
اگه هر کسه دیگه ای بود بدونه
شک میگفتم نه...
ولی نمیدونم چرا چشمایه کیان..
انگار قلبمو جادو میکرد
+آره.....
میشه بپرسم چه مشکلی؟؟؟؟
بغض کردم و سرمو انداختم پایین که با لحنه صمیمی گفت : آلا من دوستتم.....میخام کمکت کنم....
نمیخام تو این وضعیت ببینمت خب؟؟؟؟ نیم نگاهی بهش کردم که گفت : اذیتت میکنه؟؟+آره
کتکت میزنه؟؟
+آره
خب..واسه چی؟؟کیان دستشو اورد جلو و گذاشت رو کولم که رو پام بود و گفت :
اگه بتونم کمکت میکنم...تو فقط حرف بزن نریز تو خودت ..پلکی زدم و قطره اشکی با سرعت از رو گونم رد شد و افتاد رو دسته کیان نگاهش کردم و گفتم :
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۳۱