👑 زن و زندگــے 👑
🪽 عجیب این روزا احساس خستگی میکردم سرمو به پنجره تکیه داده بودم و به هیاهوی مردم نگاه میکردم که کیان گفت: به چی فکر میکنی آلا؟؟ + به این مردم خوب این مردم چه فکر کردنی دارن؟؟؟ پوزخندی بهشون زدم و گفتم :اینکه برایه یک لحظه که قراره سال تحویل بشه انقدر بدو بدو میکنن..انقدر استرس و اضطراب دارند ... از یه هفته جلوتر شروع میکنن به تمیزکاری کلی خرید میکنن... کیان نگاهی بهم کرد و گفت : خب این کجاش بده؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم بدنیست به نظرم خیلی مسخره و مضحکه.. _مسخره و مضحک نیست آلا این یعنی اینکه مردم هنوز امید دارن... آدم اگه امید نداشته باشه زنده نمیمونه... سری تکون دادم و گفتم: پس چرا من هیچ ذوق و شوقی برای عید ندارم؟؟؟ باید بهت یه چیزی بگم برگشتم سمتش که خیلی جدی نگاهم کرد و گفت: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
الا احساس میکنم این روزا خیلی شدید افسرده شدی...پوزخندی زدم که گفت: اینو جدی میگم و من برات نگرانم
+ خب الان باید چیکار کنم؟؟؟؟میدونم که خیلی به پدرت وابسته
بودی و مرگش خیلی یهویی اتفاق
افتاد اما دلیل نمیشه از تمام کار و
زندگیت بزنی و فقط براش عزاداری
کنی...
سری تکون دادم و گفتم:
من فقط برای بابا عزاداری نمیکنم
پس چی؟؟؟ چرا اینجوری شدی؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : مسئله فقط بابا نیست بغض کردم و گفتم :
من دیگه خسته شدم کیان ...از این حال و روزم از این بلاتکلیفی خسته شدم اصلاً از همین رابطه بینخودمون هم خسته شدم..
کیان با تعجب گفت: آخه چرا؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم :آخه وضعیتمونو ببین من و تو همدیگرو دوست داریم...
اما این دوست داشتن ممنوع است من هنوز شوهر دارم و از اینکه اینجا کنار تو نشستم احساس گناه میکنم با اینکه احساسی به هوتن ندارم اما از خودم بدم میاد....
ادامه دارد...
۲.۶K
۱۳:۳۵