👑 زن و زندگــے 👑
🪽 وقتی رسیدیم سریع پیاده شدم و رفتیم سره خاکه بابا کناره خاک نشستم و بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن... روزا کم کم از پی هم میگذشتند دیگه چیزی به عید نمونده بود و هوا رو به گرمی میرفت.. چهلمه باباهم تموم شد و سنگه قبرشو گذاشتیم...سنگی که عکسه بابایه قشنگمو روش چاپ کرده بودیم.... و من این روزا بیشتر از هر وقته دیگه ای دلتنگش بودم.. یک جلسه از دادگاه کتایون میگذشت... آیت و مامان همچنان روی تصمیمشون مونده بودن و هوتن هم هر روز بهم زنگ میزد یا جلوی راهم سبز میشد و ازم رضایت میخواست.. و تهدیدم میکرد که اگه رضایت ندیم بلایی سرم میاره و من این وسط بدجور گیر کرده بودم... تنها کسی که این وسط برای دردام تسکین بود و به حرفام گوش میکرد کیان بود... برام شده بود سنگ صبورم هر وقت که احساس خیلی بدی داشتم بهش زنگ میزدم و کلی با هم حرف میزدیم و با حرفهای خوبش آرومم میکرد.. ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
عجیب این روزا احساس خستگی میکردم سرمو به پنجره تکیه داده بودم و به هیاهوی مردم نگاه میکردم که کیان گفت:
به چی فکر میکنی آلا؟؟+ به این مردم خوب این مردم چه فکر کردنی
دارن؟؟؟
پوزخندی بهشون زدم و گفتم :اینکه
برایه یک لحظه که قراره سال تحویل
بشه انقدر بدو بدو میکنن..انقدر
استرس و اضطراب دارند ...
از یه هفته جلوتر شروع میکنن به
تمیزکاری کلی خرید میکنن...
کیان نگاهی بهم کرد و گفت :
خب این کجاش بده؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم
بدنیست به نظرم خیلی مسخره و
مضحکه..
_مسخره و مضحک نیست آلا این
یعنی اینکه مردم هنوز امید دارن...
آدم اگه امید نداشته باشه زنده
نمیمونه...
سری تکون دادم و گفتم: پس چرا
من هیچ ذوق و شوقی برای عید
ندارم؟؟؟
باید بهت یه چیزی بگم برگشتم سمتش که خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۷K
۱۳:۳۵