👑 زن و زندگــے 👑
🤍
تا خوده صبح هیچکس تویه خونه چشم روی هم نذاشت... مامان و آشوب حالشون بد شد که زنگ زدن آمبولانس اومد. به مامان و آشوب یه آرامبخش زدن تا یکم آروم بگیرن و بخوابن آیت تا دم دمای صبح توی حیاط راه رفت و سیگار کشید... بهزاد کلی باهاش حرف زد اما حتی یه لحظه هم نتونست آرومش کنم نمیدونستم به حال بقیه گریه کنم یا دلم برای خودم بسوزه... بابا که رفت احساس میکردم دیگه هیچ پشتوانهای ندارم.رویه تخت دراز کشیده بودم و قاب عکس بابا رو بغل کرده بودم... که میثم با یه لیوان وارد اتاق شد و گفت: آلا عزیزم بلند شو اینو بخور + نمیخوام _ برات خوبه آرامبخشه کمکت میکنه که بتونی راحت بخوابی پوزخندی زدم و گفتم: از امشب دیگه هیچ شب نمیتونم سرمو راحت روی بالشت بزارم آخ که نمیدونی چقدر سخته..... میثم کنارم نشست و گفت: میدونم عزیزم درکت میکنم اما خب تو هم باید به خاطر مادرت یکم خودتو قوی بگیری... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
اشکامو پاک کردم و گفتم :چه جوری قوی بگیرم من همه امیدم به بابام بود....
همیشه هر کاری میکردم اول از همه به بابا پشتم گرم بودتوی تمام مشکلات زندگیم برمیگشتم و به بابا نگاه میکردم...
دلم گرم بود که مثل کوه پشتمه هر وقت زمین خوردم بابا بود که دستمو گرفت و بلندم کردحالا چه جوری ازم توقع داری که از جام بلند شم ؟؟؟؟
چه جوری قوی باشم؟؟ میثم دستمو گرفت و گفت: ازت میخوام قوی باشی چون دختره همون پدری...
مطمئنم مثل پدرت قوی هستی مادرت الان به اندازه کافی تنها شده و شماها باید دلگرمی اون باشین...
قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت پایین و گفتم: الهی بمیرم برایه دلش ...حالا چه جوری میخواد بدون بابات تحمل کنه ؟؟؟
مامان خیلی بهش وابسته بود میثم با مهربونی گفت: عزیزم شماها باید دورش باشین و نذارین بهش سخت بگذره....
اشکامو پاک کردم و گفتم :بدونه بابا سخت میگذره اینو مطمئنم کم کم هوا روشن شد...
ادامه دارد...
اشکامو پاک کردم و گفتم :چه جوری قوی بگیرم من همه امیدم به بابام بود....
همیشه هر کاری میکردم اول از همه به بابا پشتم گرم بودتوی تمام مشکلات زندگیم برمیگشتم و به بابا نگاه میکردم...
دلم گرم بود که مثل کوه پشتمه هر وقت زمین خوردم بابا بود که دستمو گرفت و بلندم کردحالا چه جوری ازم توقع داری که از جام بلند شم ؟؟؟؟
چه جوری قوی باشم؟؟ میثم دستمو گرفت و گفت: ازت میخوام قوی باشی چون دختره همون پدری...
مطمئنم مثل پدرت قوی هستی مادرت الان به اندازه کافی تنها شده و شماها باید دلگرمی اون باشین...
قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت پایین و گفتم: الهی بمیرم برایه دلش ...حالا چه جوری میخواد بدون بابات تحمل کنه ؟؟؟
مامان خیلی بهش وابسته بود میثم با مهربونی گفت: عزیزم شماها باید دورش باشین و نذارین بهش سخت بگذره....
اشکامو پاک کردم و گفتم :بدونه بابا سخت میگذره اینو مطمئنم کم کم هوا روشن شد...
ادامه دارد...
۳K
۱۵:۳۸