👑 زن و زندگــے 👑
🤍
مامان با دیدن آیت یهو شروع کرد به جیغ کشیدن که آشوب و ماهک همراه با خاله از خونه زدن بیرون... میثم سریع دوید طرفمون و با دیدن مامان نگاهی بهم کرد که بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن... اصلاً نمیتونستم نبودن بابا رو تصور کنم باورم نمیشد یعنی الان بابام مرده بود؟؟؟ با بدبختی مامان و آشوب و آلما رو بردن داخل خونه که میثم کنارم نشست و گفت :آلا پاشو بریم داخل هوا سرده بلند شو... +نمیتونم میثم پاهام جون نداره . اصلاً چه جوری پامو بزارم تو خونهی بابام ؟؟؟خونهای که دیگه خودش توش زنده نیست و نفس نمیکشه.... میثم من همین الانشم دلم کلی برای بابام تنگ شده +چند روزه پشت در اتاقش منتظر بودم چشماشو باز کنه و ببینمش... اما حالا چی دیگه هیچ وقت نمیتونم بابا رو ببینم.... دلم براش تنگ شده تو رو خدا منو ببر پیشش... میثم بغلم کرد و گفت: عزیز دلم .. میدونم چقدر سخته بهت تسلیت میگم ...امیدوارم خدا به دلت صبر بده عمو حسین واقعاً مرد خوبی بود اصلاً باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست. ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
تا خوده صبح هیچکس تویه خونه چشم روی هم نذاشت... مامان و آشوب حالشون بد شد که زنگ زدن آمبولانس اومد.
به مامان و آشوب یه آرامبخش زدن تا یکم آروم بگیرن و بخوابن آیت تا دم دمای صبح توی حیاط راه رفت و سیگار کشید...
بهزاد کلی باهاش حرف زد اما حتی یه لحظه هم نتونست آرومش کنم نمیدونستم به حال بقیه گریه کنم یا دلم برای خودم بسوزه...
بابا که رفت احساس میکردم دیگه هیچ پشتوانهای ندارم.رویه تخت دراز کشیده بودم و قاب عکس بابا رو بغل کرده بودم...
که میثم با یه لیوان وارد اتاق شد و گفت: آلا عزیزم بلند شو اینو بخور+ نمیخوام
_ برات خوبه آرامبخشه کمکت میکنه که بتونی راحت بخوابی پوزخندی زدم و گفتم:
از امشب دیگه هیچ شب نمیتونم سرمو راحت روی بالشت بزارم آخ که نمیدونی چقدر سخته.....
میثم کنارم نشست و گفت: میدونم عزیزم درکت میکنم اما خب تو هم باید به خاطر مادرت یکم خودتو قوی بگیری...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
تا خوده صبح هیچکس تویه خونه چشم روی هم نذاشت... مامان و آشوب حالشون بد شد که زنگ زدن آمبولانس اومد.
به مامان و آشوب یه آرامبخش زدن تا یکم آروم بگیرن و بخوابن آیت تا دم دمای صبح توی حیاط راه رفت و سیگار کشید...
بهزاد کلی باهاش حرف زد اما حتی یه لحظه هم نتونست آرومش کنم نمیدونستم به حال بقیه گریه کنم یا دلم برای خودم بسوزه...
بابا که رفت احساس میکردم دیگه هیچ پشتوانهای ندارم.رویه تخت دراز کشیده بودم و قاب عکس بابا رو بغل کرده بودم...
که میثم با یه لیوان وارد اتاق شد و گفت: آلا عزیزم بلند شو اینو بخور+ نمیخوام
_ برات خوبه آرامبخشه کمکت میکنه که بتونی راحت بخوابی پوزخندی زدم و گفتم:
از امشب دیگه هیچ شب نمیتونم سرمو راحت روی بالشت بزارم آخ که نمیدونی چقدر سخته.....
میثم کنارم نشست و گفت: میدونم عزیزم درکت میکنم اما خب تو هم باید به خاطر مادرت یکم خودتو قوی بگیری...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۳K
۱۶:۱۴