👑 زن و زندگــے 👑
🤍
سروش همه رو مجبور کرد که از جامون بلند شدیم و رفتیم سمت خونه.. میثم بهم پیام داد که خاله رو برده پیشه مامان حداقل از بودنش یکم دلم گرم بود... وقتی رسیدیم آیت دسته کلیدهاش رو داد به سروش که درو باز کرد و بهزاد با ترس گفت: خدا بخیر بگذرونه از آشوب .... امیدوارم اتفاقی براش نیفته تویه حیاط وایساده بودیم.. هیچ کدوممون پایه رفتن به خونه رو نداشتیم... که یهو دره خونه باز شد و مامان با پاهای برهنه دوید تویه حیاط و گفت :خدا مرگم بده شماها چرا همتون از بیمارستان اومدین؟؟؟؟ آلما با دیدن مامان یهو نشست روی زمین و شروع کرد خودش رو زدن که سروش دستاشو گرفت... همینجور که گریه میکرد رو به مامان گفت: کجا میموندم مامان؟؟؟؟ پیش کی میموندم ؟؟؟پیش بابایه بیمعرفتم که مارو تنها گذاشت و رفت؟؟؟ وای خدایا بابای مظلوممو ازم گرفتی جیگرم داره آتیش میگیره مامان یهو چنگی به گونش زد و گفت : خدا مرگم بده این چه حرفیه که میزنی؟؟؟؟ آیت با گریه رفت سمت مامان دستاشو باز کرد که بغلش کنه. ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
مامان با دیدن آیت یهو شروع کرد به جیغ کشیدن که آشوب و ماهک همراه با خاله از خونه زدن بیرون...
میثم سریع دوید طرفمون و با دیدن مامان نگاهی بهم کرد که بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن...
اصلاً نمیتونستم نبودن بابا رو تصور کنم باورم نمیشد یعنی الان بابام مرده بود؟؟؟
با بدبختی مامان و آشوب و آلما رو بردن داخل خونه که میثم کنارم نشست و گفت :آلا پاشو بریم داخل هوا سرده بلند شو...
+نمیتونم میثم پاهام جون نداره .اصلاً چه جوری پامو بزارم تو خونهی بابام ؟؟؟خونهای که دیگه خودش توش زنده نیست و نفس نمیکشه....
میثم من همین الانشم دلم کلی برای بابام تنگ شده+چند روزه پشت در اتاقش منتظر بودم چشماشو باز کنه و ببینمش...
اما حالا چی دیگه هیچ وقت نمیتونم بابا رو ببینم.... دلم براش تنگ شده تو رو خدا منو ببر پیشش...میثم بغلم کرد و گفت:
عزیز دلم .. میدونم چقدر سخته بهت تسلیت میگم ...امیدوارم خدا به دلت صبر بده عمو حسین واقعاً مرد خوبی بود اصلاً باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست.
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
مامان با دیدن آیت یهو شروع کرد به جیغ کشیدن که آشوب و ماهک همراه با خاله از خونه زدن بیرون...
میثم سریع دوید طرفمون و با دیدن مامان نگاهی بهم کرد که بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن...
اصلاً نمیتونستم نبودن بابا رو تصور کنم باورم نمیشد یعنی الان بابام مرده بود؟؟؟
با بدبختی مامان و آشوب و آلما رو بردن داخل خونه که میثم کنارم نشست و گفت :آلا پاشو بریم داخل هوا سرده بلند شو...
+نمیتونم میثم پاهام جون نداره .اصلاً چه جوری پامو بزارم تو خونهی بابام ؟؟؟خونهای که دیگه خودش توش زنده نیست و نفس نمیکشه....
میثم من همین الانشم دلم کلی برای بابام تنگ شده+چند روزه پشت در اتاقش منتظر بودم چشماشو باز کنه و ببینمش...
اما حالا چی دیگه هیچ وقت نمیتونم بابا رو ببینم.... دلم براش تنگ شده تو رو خدا منو ببر پیشش...میثم بغلم کرد و گفت:
عزیز دلم .. میدونم چقدر سخته بهت تسلیت میگم ...امیدوارم خدا به دلت صبر بده عمو حسین واقعاً مرد خوبی بود اصلاً باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست.
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۹K
۱۵:۴۷