👑 زن و زندگــے 👑
🪽 به نظرم آره چون بدجوری رفت توی فکر..شونهای بالا انداختم و گفتم: راستش دلم برای بابا حسابی تنگ شده ..میخوام برم پیشش پس اول میریم خونه بعد همگی با هم میریم پیش بابا خوبه؟؟ +مامان امروز رفته خونه خاله آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: پس خودمون میریم حالا که یه روز از خونه رفته بیرون بهتره یاد بابا نیفته... سری تکون دادم و کیفمو برداشتم بعد حساب کردن پول غذا از رستوران رفتیم بیرون... چند شاخه گل و یه شیشه گلاب گرفتم و رفتیم سمته مزار باباکناره سنگ قبرش نشستم آلما شیشه گلاب رو باز کرد و روی سنگ ریخت و شروع کردم به دست کشیدن... +سلام بابا جون خوبی حالا اوضاعت چطوره؟؟؟اونجا رو به راهی؟؟؟ بغض بزرگی توی گلوم نشست و گفتم : کاش تو اونجا خوب باشی حال ما این بالا خیلی بده ..کاش بودی بابا بهم میگفتی راه درست زندگیم چیه... من بدون تو خیلی گیر کردم و نمیدونم باید چیکار کنم بعده نیم ساعت که حسابی با بابا درد و دل کردم آلما از جاش بلند شد و گفت : ادامه دارد...
بهتره برگردیم تا برسیم خونه هوا تاریک میشه... سری تکون دادم و از جام بلند شدم...
نگاه آخرو به سنگ بابا انداختم به عکسش لبخندی زدم و گفتم: خوب بخوابی بابا جون خداحافظ..
دست آلما رو گرفتم و رفتیم سمت پارکینگ.. سوار ماشین شدیم و آلما راه افتاد وقتی رسیدیم خونه...
صدای گریه کارن تا توی حیاط میومد با عجله رفتم داخل و گفتم :سلام چی شده چرا کارن گریه میکنه؟؟
ماهک با نگرانی گفت :نمیدونم دلش درد میکنه +خب ببرینش دکتر ماهک سری تکون داد و گفت:
آیت رو فرستادم داروخونه شربتش رو بهش بدم آرومتر میشه +خب بدش به من _نه بغل هیچکس واینمیسته...
نگاهی به مامان کردم که داشت اسپند دود میکرد +سلام مامان خوبی؟؟ مامان نگاهی بهم کرد و گفت :
سلام عزیزم خوبم شما کجا بودین؟؟+ هیچی با آلمان ناهار رفتیم بیرون و یه دوری زدیم...
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۴:۴۹