👑 زن و زندگــے 👑
🪽 لابد با طلاق دادن آلا؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم :آره منو طلاق بده تا رضایت مامان و آیت رو بگیری... هوتن پوزخندی زد و گفت: فکر کن الان من راضیم که طلاقت بدم چه جوری میخوای مادرتو راضی کنی.. آلما سری تکون داد و گفت :تو به اونش کاری نداشته باش اول باید آلارو طلاق بدی.. از کجا بدونم راست میگین؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: کار تو دست ما گیره پس مجبوری که بهم اعتماد کنی... هر وقت که توی دادگاه برگه طلاق نامه رو امضا کردی منم رضایت و از مامانم میگیرم... بلند شو بریم آلما کیفمو برداشتم که هوتن گفت: یه لحظه صبر باهات حرف دارم... سری تکون دادم و گفتم :حرفی این وسط نمونده هر وقت که برای طلاق راضی شدی بهم زنگ بزن... آلما هم از جاش بلند شد و با هم از کافه رفتیم بیرون نفس عمیقی کشیدم و گفتم : به نظرت قبول میکنه؟؟؟ ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
به نظرم آره چون بدجوری رفت توی
فکر..شونهای بالا انداختم و گفتم:
راستش دلم برای بابا حسابی تنگ
شده ..میخوام برم پیشش
پس اول میریم خونه بعد همگی با هم میریم پیش بابا خوبه؟؟ +مامان امروز رفته خونه خاله
آلما ابرویی بالا انداخت و گفت: پس خودمون میریم حالا که یه روز از خونه رفته بیرون بهتره یاد بابا نیفته...
سری تکون دادم و کیفمو برداشتم بعد حساب کردن پول غذا از رستوران رفتیم بیرون...
چند شاخه گل و یه شیشه گلاب گرفتم و رفتیم سمته مزار باباکناره سنگ قبرش نشستم آلما شیشه گلاب رو باز کرد و روی سنگ ریخت و شروع کردم به دست کشیدن...
+سلام بابا جون خوبی حالا اوضاعت چطوره؟؟؟اونجا رو به راهی؟؟؟بغض بزرگی توی گلوم نشست و گفتم :
کاش تو اونجا خوب باشی حال ما این بالا خیلی بده ..کاش بودی بابا بهم میگفتی راه درست زندگیم چیه...
من بدون تو خیلی گیر کردم و نمیدونم باید چیکار کنم بعده نیم ساعت که حسابی با بابا درد و دل کردم آلما از جاش بلند شد و گفت :
ادامه دارد...
۳.۱K
۱۴:۳۴