👑 زن و زندگــے 👑
🤍
+ قانون بهش رسیدگی میکنه _ من میرم براش وکیل میگیرم سری تکون دادم و گفتم: کار خوبی میکنی برو براش بهترین وکیلای تهران رو هم بگیر بلکه بتونی از چوبه دار نجاتش بدی.. هوتن با عصبانیت نگاهم کرد و گفت: کی میخواد همچین کاری بکنه ؟؟؟ +قانون مطمئن باش قانون پشت ماست و آیت هیچ وقت از خونه بابا نمیگذره منم نمیگذرم... پس به جای اینکه یکسره بیای اینجا و مزاحم من بشی برو بیفت دنبال کارایه زنت تا بلکه بتونی نجاتش بدی.. از ماشین پیاده شدم که آیت با اخم گفت: چیکار داشت ؟؟نفس عمیقی کشیدم تا یکم آروم بشم... آیت با زومو گرفت و گفت: خوب بگو چیکار داشت؟؟ + هیچی داداش چرا خودتو اذیت میکنی اومده بود که بگه رضایت بدیم... زنش از اونجا آزاد بشه هوتن با خشم گفت: تو بهش چی گفتی؟؟؟ با تعجب نگاهش کردم و گفتم: به نظرت چی باید بهش میگفتم؟؟؟؟ آیت شونهای بالا انداخت که گفتم : نگران نباش بهش گفتم که ما رضایت نمیدیم و تقاصه خون بابا رو هم از زنش میگیریم... ادامه دارد...
🤍
آیت شونهای بالا انداخت که گفتم : نگران نباش بهش گفتم که ما رضایت نمیدیم و تقاصه خون بابا رو هم از زنش میگیریم...
آیت که آرومتر شد سریع تکون داد و گفت :خوب کاری کردی بریم داخل کم کم مهمونا وارد خونه میشدند...
و صدای قرآن بلند شده بود خرما و حلواهایی که درست کرده بودیم رو هم روی میز چیده بودیم..
قاب عکس بابا رو هم آیت گذاشت روی میز و دو تا شمع سیاه کنارش روشن کردم روبان مشکی کنار قاب عکس بدجوری دلمو آتیش میزد...
آخرین گله قرمز رو از کنارم برداشتم و گلبرگهاش رو ازش کندم و روی خاک بابا ریختم...
بغضمو قرص دادم که آلما سرشو گذاشت رو شونم و گفت :خیلی دلم براش تنگ شده...
+منم همینطور _الا اصلاً باورم نمیشه که هفت روزه از مرگ بابا گذشته... اصلاً تا الان چه جوری تونستیم طاقت بیاریم؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: به خاطر خودش همیشه میخواست که قوی باشیم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
آیت شونهای بالا انداخت که گفتم : نگران نباش بهش گفتم که ما رضایت نمیدیم و تقاصه خون بابا رو هم از زنش میگیریم...
آیت که آرومتر شد سریع تکون داد و گفت :خوب کاری کردی بریم داخل کم کم مهمونا وارد خونه میشدند...
و صدای قرآن بلند شده بود خرما و حلواهایی که درست کرده بودیم رو هم روی میز چیده بودیم..
قاب عکس بابا رو هم آیت گذاشت روی میز و دو تا شمع سیاه کنارش روشن کردم روبان مشکی کنار قاب عکس بدجوری دلمو آتیش میزد...
آخرین گله قرمز رو از کنارم برداشتم و گلبرگهاش رو ازش کندم و روی خاک بابا ریختم...
بغضمو قرص دادم که آلما سرشو گذاشت رو شونم و گفت :خیلی دلم براش تنگ شده...
+منم همینطور _الا اصلاً باورم نمیشه که هفت روزه از مرگ بابا گذشته... اصلاً تا الان چه جوری تونستیم طاقت بیاریم؟؟؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: به خاطر خودش همیشه میخواست که قوی باشیم...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۵K
۱۵:۱۵