👑 زن و زندگــے 👑
🩹 حالا کیانم احساس میکنم بدش نمیاد ها..تو دلم حرصی خوردم از این حرفه شادی و گفتم : اتفاقا به نظره من اصلا اینجوری نیست کیان خیلی با شخصیته.. شادی با تعجب نگاهم کرد که گفتم : نیست؟؟ چرا هست... نگاهی به قیافه ی متعجبه شادی کردم.. +پس چرا تعجب کردی؟؟؟ آخه خیلی یهویی ازش تعریف کردی ...سری تکون دادم و گفتم ؛ واقعیتو گفتم اهمم... با صدایه زنگه گوشیم تماسو وصل کردم..مامان بود که زنگ زده بود حالمو بپرسه.. بهش گفتم هنوز تو راهیم و دیگه نزدیکه که برسیم... مامان با تعجب گفت : مگه نرفتین اصفهان؟؟؟ +نه مامان ....اول اومدیم شیراز باشه عزیزم خوش بگذره... رسیدی بهم پیام بده... زیاد هم هله هوله نخور که حالت بد نشه +چشم مامان نگران نباشین..خدافظ _بسلامت....خدافظ گوشیو قطع کردم و گفتم : ادامه دارد... 







وای چقدر کمرم درد میکنه....شادی که همچنان پر انرژی بود گفت : دیگه رسیدیم نازی با ذوق گفت :
بچه ها به نظرتون میریم هتل؟؟شادی خندید و گفت :هتل؟؟؟چه انتظاری داری دقیقا؟؟نازی با لبایه آویزون گفت :
پس کجا میریم ؟؟ یه اردوگاهه....البته میگن
بد نیستا.....
+از کی شنیدی؟؟؟
از سال بالایی ها...پارسالم دقیقا اورده بودنشون همینجا..در ضمن از امیرم شنیدم...+آها
وقتی رسیدیم همه خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدن...لیدر اسمارو خوند و اتاقارو تقسیم بندی کرد...
هر اتاق شش تا تخت داشت که از شانسه بدم با نیلوفر هم اتاقی شدم اصلا چشمه دیدنشو نداشتم..
سه تا تختی که کناره پنجره بود و با نازی و شادی اشغال کردیم رو تخت دراز کشیدم و گفتم :
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۱۳