👑 زن و زندگــے 👑
🩹 نازی نگاهی به ساندویچش کرد و گفت : حالا چی هست؟؟ _ ساندویچه مرغ و قارچ... ناهارو که خوردیم کلی هم شادی رو دعا کردیم که نذاشت گشته بمونیم... اینبار من زودتر سوار شدم و کناره پنجره نشستم.. کنارم شادی و بعدم نازی نشست پرده رو زدم کنار.. از بچگی عاشقه مسافرت بودم اونم فقط بخاطره راهش.... همیشه دوست داشتم تو جاده باشم و مسیر هارو ببینم.. اینکه با سرعت از کناره کوه ها یا درختا یا هر چیزی رد میشدیم برام لذت بخش بود... شادی همینجور که سرش تو گوشیش بود گفت : عه...کیان جاشو با مهسا عوض کرد... سریع سرمو بلند کردم و نگاهی به کیان کردم که کناره امید یکی از بچه ها نشست... لبخندی رو لبم نقش بست که شادی گفت : این دختره نیلوفر بد جور چسبیده به کیانه فروزان.... آخرم قاپشو میدزده اخمام رفت تو هم و گفتم ؛ چقدر بدم میاد از آدمایه آویزون ادامه دارد... 







حالا کیانم احساس میکنم بدش نمیاد ها..تو دلم حرصی خوردم از این حرفه شادی و گفتم :
اتفاقا به نظره من اصلا اینجوری نیست کیان خیلی با شخصیته..شادی با تعجب نگاهم کرد که گفتم : نیست؟؟
چرا هست...
نگاهی به قیافه ی متعجبه شادی
کردم..
+پس چرا تعجب کردی؟؟؟
آخه خیلی یهویی ازش تعریف کردی ...سری تکون دادم و گفتم ؛ واقعیتو گفتم اهمم...
با صدایه زنگه گوشیم تماسو وصل
کردم..مامان بود که زنگ زده بود
حالمو بپرسه.. بهش گفتم هنوز
تو راهیم و دیگه نزدیکه که برسیم...
مامان با تعجب گفت :
مگه نرفتین اصفهان؟؟؟
+نه مامان ....اول اومدیم شیراز
باشه عزیزم خوش بگذره...رسیدی بهم پیام بده...
زیاد هم هله هوله نخور که حالت بد نشه +چشم مامان نگران نباشین..خدافظ_بسلامت....خدافظگوشیو قطع کردم و گفتم :
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۱۳