👑 زن و زندگــے 👑
🩹 یخه هممون بالاخره باز شد و شروع کردیم کلی چرت و پرت گفتن و خندیدن... برخلافه یکی دو ساعته اولش حسابی داشت بهمون خوش میگذشت هر چند که همش سعی میکردم کیان رو فراموش کنم.... ولی یه نیرویه عجیبی هی سرمو میچرخوند سمته کیان و نیلوفر به درخاسته بچه ها اتوبوسها یه جایه تقریبا سرسبزی نگهداشتن تا ناهار بخوریم.... هر کسی با دوستاش یگوشه ای نشسته بودن و ناهار میخوردن شادی سه تا ساندویچ از کولش برداشت و بهمون داد.... نازی با خنده گفت : واقعا تو از کجا میدونستی ها؟؟؟ هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که گفته باشن ناهار و صبحانه با خودمونه وگرنه منم غذاوبرمیداشتم... سری تکون دادم و گفتم : منم همینطور شادی خنده ای کرد و گفت : به منم آخره شب زنگ زدن خبر دادن... دیگه من نخاستم از خواب بیدارتون کنم.گفتم برایه خودم که درست میکنم.برای شما هم درست کنم.. ادامه دارد... 







نازی نگاهی به ساندویچش کرد و گفت : حالا چی هست؟؟_ ساندویچه مرغ و قارچ...ناهارو که خوردیم کلی هم شادی رو دعا کردیم که نذاشت گشته بمونیم...
اینبار من زودتر سوار شدم و کناره پنجره نشستم..کنارم شادی و بعدم نازی نشست پرده رو زدم کنار..
از بچگی عاشقه مسافرت بودم اونم فقط بخاطره راهش....همیشه دوست داشتم تو جاده باشم و مسیر هارو ببینم..
اینکه با سرعت از کناره کوه ها یا درختا یا هر چیزی رد میشدیم برام لذت بخش بود...
شادی همینجور که سرش تو گوشیش بود گفت : عه...کیان جاشو با مهسا عوض کرد...
سریع سرمو بلند کردم و نگاهی به کیان کردم که کناره امید یکی از بچه ها نشست...
لبخندی رو لبم نقش بست که شادی گفت : این دختره نیلوفر بد جور چسبیده به کیانه فروزان....
آخرم قاپشو میدزده اخمام رفت تو هم و گفتم ؛ چقدر بدم میاد از آدمایه آویزون
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۱۳