👑 زن و زندگــے 👑
🩹 خوبه خوبه ....بسه +درد میکنه؟؟ نه دیگه.....انقدر خودتو ناراحت نکن +هنوز.......ازم دلخوری؟؟؟؟ شادی با اخم نگاهم کرد و گفت : آره... +ببخشید که بهت نگفتم...... امیدوارم درکم کنی قصدم این نبود که به تو نگم فقط.. حرف زدن در موردش برام سخته.... همین شادی لبخندی بهم زد و گفت : مهم نیست.....حالا که فهمیدم سری تکون دادم که نازی رو بهم گفت : پس حالا که آشتی کردین منو هم ببخش.. +تو رو واسه چی؟؟؟تو باید تنبیه بشی ببخشید دیگه....قول میدم راز داره خوبی باشم از این به بعد... تازه اگه منو ببخشی یه چیزه خوشمزه برات دارم +چی؟؟ _ بگو تا بدم + خیله خب بابا..... راحت باش دیگه بخشیدمت... نازی پلاستیکی رو از کولش در اورد با دیدنه آجیلی که تو پلاستیک بود شادی گفت : آفرین ....این ارزشه آشتی کردن داره ماشالله پره پسته هم هست نازی با خنده گفت : پسته هایه باغه بابابزرگمه.....نوشه جونتون.. ادامه دارد... 







یخه هممون بالاخره باز شد و شروع کردیم کلی چرت و پرت گفتن و خندیدن...
برخلافه یکی دو ساعته اولش حسابی داشت بهمون خوش میگذشت هر چند که همش سعی میکردم کیان رو فراموش کنم....
ولی یه نیرویه عجیبی هی سرمو میچرخوند سمته کیان و نیلوفر به درخاسته بچه ها اتوبوسها یه جایه تقریبا سرسبزی نگهداشتن تا ناهار بخوریم....
هر کسی با دوستاش یگوشه ای نشسته بودن و ناهار میخوردن شادی سه تا ساندویچ از کولش برداشت و بهمون داد....
نازی با خنده گفت : واقعا تو از کجا میدونستی ها؟؟؟هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که گفته باشن ناهار و صبحانه با خودمونه وگرنه منم غذاوبرمیداشتم...
سری تکون دادم و گفتم : منم همینطورشادی خنده ای کرد و گفت : به منم آخره شب زنگ زدن خبر دادن...
دیگه من نخاستم از خواب بیدارتون کنم.گفتم برایه خودم که درست میکنم.برای شما هم درست کنم..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۲:۱۲