👑 زن و زندگــے 👑
🪽 نازی با تعجب گفت: چه حرفی با هوتن داره که میخواد باهاش صحبت کنه ؟؟؟ شونهای بالا انداختم و کلافه گفتم: نمیدونم بهش گفتم این کارو انجام ندی همش نگرانم رفته باشه پیشه هوتن.. نازی دستمو گرفت و گفت : الکی نگرانی... به نظر من کیان همچین آدمی نیست که بخواد این کارو انجام بده... با استرس نگاهی به نازنین کردم و گفتم: خدا کنه همینجور باشه که تو میگی.. دوباره شماره کیان رو گرفتم که جوابمو نداد از استرس زیاد احساس میکردم حالت تهوع دارم... روی نیمکت نشستم که نازنین گفت :میرم برات آب بگیرم سری تکون دادم و نازی ازم دور شد... با پام روی زمین ضرب گرفته بودم و سعی میکردم خودمو آروم کنم و به چیزای خوب فکر کنم که نازنین با یه بطری آب برگشت کنارم نشست و گفت: اصلاً گیرم که رفته باشه با هوتن حرف بزنه آخه انقدر نگرانی داره؟؟؟ با بغض نگاهی به نازنین کردم و گفتم: ادامه دارد...
کتایون هم فقط برای حرف زدن اومده بود پیشم اما چه اتفاقی افتاد؟؟؟ توی یه لحظه بابامو هولش داد و من برای همیشه از دستش دادم...
نازنین بطری آبو باز کرد و گرفت سمتم اینو بگیر بخور انقدر هم به چیزای بد
فکر نکن یه قلب آب خوردم که
گوشیم زنگ خورد...
به امید اینکه کیانه سریع گوشیمو از
جیبم برداشتم ولی با دیدن اسم آلما
بادم خوابید.. تماس و وصل کردم و
گفتم :
سلام آلما خوبی؟؟
_سلام عزیزم کجایی؟؟؟
+ دانشگام چیزی شده؟؟
_نه فقط باید باهات حرف بزنم
نگران نگاهی به نازنین کردم و گفتم:
خب چی شده بهم بگو؟؟؟
_اصلاً نگران نباش اتفاقی نیفتاده تو
الان دانشگاهی؟؟
سری تکون دادم که گفت :کلاس
تموم بشه میام دنبالت خب ؟؟
+همین الان بیا
_مگه کلاس نداری ؟؟
+زیاد مهم نیست نمیرم سر کلاس
باشه الان میام دنبالت گوشی رو قطع کردم که نازنین گفت:
خواهرته؟؟؟آره داره میاد دنبالم تو برو داخل کلاس من این کلاسو نمیام نگران نباش حاضری تو برات رد میکنم...
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۵:۴۵