👑 زن و زندگــے 👑
🪽 گوشیمو سریع برداشتم و به کیان پیام دادم "سلام خوبی کجایی چرا امروز نیومدی دانشگاه؟؟؟ اتفاقی افتاده؟؟" هر چقدر منتظر شدم جوابی از طرفش دریافت نکردم کله کلاس فکرم مشغول بود... با تموم شدن کلاس سریع از جام بلند شدم و استاد که از کلاس رفت بیرون منم سریع رفتم داخل محوطه دانشگاه... شماره کیان رو گرفتم و منتظر وایسادم اما هر چقدر بوق خورد جوابمو نداد... گوشیو قطع کردم که نازی سریع اومد طرفم و گفت :جواب نمیده ؟؟ با نگرانی سری تکون دادم و گفتم : نه آخه چرا انقدر نگرانی؟؟ آهسته و زیر لب گفتم: چون میترسم کار احمقانهای انجام بده... نازی با تعجب گفت: به نظرت کیان همچین آدمیه من فکر نکنم +چرا دقیقاً همچین آدمیه... میخواست بره با هوتن رو در رو حرف بزنه نازی نگرانه اینم که با همدیگه دعواشون بشه و بلایی سر هم بیارن... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
نازی با تعجب گفت: چه حرفی با هوتن داره که میخواد باهاش صحبت کنه ؟؟؟
شونهای بالا انداختم و کلافه گفتم: نمیدونم بهش گفتم این کارو انجام ندی همش نگرانم رفته باشه پیشه هوتن..
نازی دستمو گرفت و گفت : الکی نگرانی... به نظر من کیان همچین آدمی نیست که بخواد این کارو انجام بده...
با استرس نگاهی به نازنین کردم و گفتم: خدا کنه همینجور باشه که تو میگی..
دوباره شماره کیان رو گرفتم که جوابمو نداد از استرس زیاد احساس میکردم حالت تهوع دارم...
روی نیمکت نشستم که نازنین گفت :میرم برات آب بگیرم سری تکون دادم و نازی ازم دور شد...
با پام روی زمین ضرب گرفته بودم و سعی میکردم خودمو آروم کنم و به چیزای خوب فکر کنم که نازنین با یه بطری آب برگشت کنارم نشست و گفت:
اصلاً گیرم که رفته باشه با هوتن حرف بزنه آخه انقدر نگرانی داره؟؟؟با بغض نگاهی به نازنین کردم و گفتم:
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۵:۳۲