👑 زن و زندگــے 👑
🪽 کلافه سری تکون دادم و گفتم: من دیگه نمیدونم این وسط باید چیکار بکنم؟؟ آلما با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: قربونت بشم شرایط تو درک میکنم گوشیو برداشتم و شماره کیان رو گرفتم که بازم جواب نداد.. به کیان زنگ میزنی؟؟ سری تکون دادم که آلما با خنده گفت: به دور از شوخی باید بگم که پسر خیلی خوبی بود + واقعاً میگی؟؟ آره من که حسابی نظرم گرفته چشمکی بهم زد که خندم گرفت و گفت: اما تو بیمعرفتی که ازم پنهون کردی سری تکون دادم و گفتم :بحث پنهون کاری نیست آلما با ناراحتی گفت: اما من قضیه سروش رو بهت گفتم ابرویی بالا انداختمو رو به آلما گفتم : قضیه من با تو خیلی فرق میکنه تو مجرد بودی اما من الان شوهر دارم حتی خودم نسبت به رابطم با کیان احساس بدی دارم چه برسه به بقیه که از این موضوع با خبر بشن... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
آلما اخمی کرد و گفت: این حرفا چیه که میزنی درسته که اسمت هنوز توی شناسنامه هوتن و شرعی و قانونی زنشی..
اما یک نگاه به وضعیت زندگیت بکن هیچ علاقه قلبی بهش نداری سری تکون دادم و گفتم :
نمیتونم با این حرفا خودمو گول بزنم ...قانون میگه من هنوز زن هوتنم و اجازه رابطه با هیچ مردی رو ندارم..
آلما نگاهی بهم کرد و گفت: الان میریم خونه مامان اینا آیت هم هنوز اونجاست.. با ترس گفتم :نه من نمیام روم نمیشه
_بیخود کردی میریم با مامان و آیت بشین صحبت کن راستش منم دلم به رضایت دادن نیست اما حال و روز تو رو که میبینم برام قضیه فرق میکنه...
مهم بابا بود که از دستش دادیم دیگه نمیخوام تو رو هم از دست بدم من رضایت میدم که از خون کتایون بگذریم به شرطی که هوتن تو رو طلاقت بده...
سری تکون دادم و گفتم :به نظرت آیت قبول میکنه ؟؟_مجبوره که قبول کنه اگه مامان راضی بشه خب آیت هم آرومتر میشه...
نفس عمیقی کشیدم که آلما گفت: نمیتونیم که بزاریم هوتن هر کاری دلش میخواد بکنه و تو رو یه لنگ پا نگه داره...
ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳K
۱۴:۰۸