👑 زن و زندگــے 👑
🪽 میترسی الا؟؟ +نمیدونم میترسم یا نه....حس بدی به این خونه دارم اینکه بخوام دوباره پامو بذارم داخلش اعصابمو به هم میریزه... _میدونم عزیزم اما نترس بالاخره باید خودت باشی که بدونیم چیو جمع کنیم کامیون دو ساعت دیگه با کارگرا میرسه... باید همه چی بستهبندی باشه که بتونن وسیلهها رو بار بزنن سری تکون دادم و گفتم :خیلی خوب بریم _پس پیاده شو از ماشین رفتم پایین آلما زنگ خونه رو زد که مهین خانم گفت: بله؟؟ باز کنین + شما؟؟ _ آلمام ....خواهر آلا هستم + اینجا چی میخوای دختر جون؟ باز کنین با شما کاری ندارم میخوام برم طبقه بالا... +بیخود میخوای بری طبقه بالا.. اونجا چیکار داری؟؟ _با مامور اومدم لطفاً درو باز کنین.. سربازی که باهامون اومده بود ازموتور پیاده شد اومد جلو و گفت : ادامه دارد...
از طریق دادگاه حکم دارن درو باز کنین خانوم..الان میام دم در ببینم چی میگین شماها...
_ بعد چند دقیقه در باز شد مهین خانم با عصبانیت نگاهی بهم کرد و گفت:
طلاق تو گرفتی و پسرمو آرزو به دل گذاشتی اینجا چه غلطی میکنی؟؟؟ سرباز اومد جلو و گفت:
حکم دارن برای بردن جهیزیهشون.... شما دخالت نکنید.. مهین خانم با تعجب چشماشو گرد کرد و گفت:
جهیزیهشو که برده اینجا وسیلهای نداره با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم :
من اصلاً پامو تو این خونه نذاشتم کی اومدم جهیزیمو بردم که خودم خبر ندارم ؟؟
مهین خانوم پوزخندی زد و گفت: همون روزی که با کارگر گرفتی و با داداشت و شوهر خواهرت اومدی برای بردن جهیزیت...
سرباز با اخم گفت: ما باید بریم داخل خونه _اجازه نمیدم با عصبانیت رفتم جلو درو محکم هول دادم و گفتم:
ادامه دارد...
۱.۴K
۱۵:۲۶