👑 زن و زندگــے 👑
🪽 هر وقت که تو فرصت داشتی +پس بندازیم برای پس فردا که تعطیلیم هست آلما سری تکون داد و گفت : بسیار خوب به سروش میگم که یک ماشین بزرگ رو کرایه کنه لبمو گاز گرفتم و گفتم : بیچاره سروش همه زحمتهام افتاده گردن اون ازش خجالت میکشم دیگه این چه حرفیه عزیزم سروش تو رو مثل خواهر خودش دوست داره باور کن... لبخندی زدم و گفتم : و مطمئن باش برام کمتر از آیت هم نیست.. آلما لبخندی زد و گفت: خیلی خوب دیگه من میرم بخوابم تو هم بگیر بخواب باشه؟؟ + مرسی بابت همه چیز ... شب بخیر آلما _شب بخیر عزیزم . سروش ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت با استرس و نگرانی نگاهی به در خونه کردم و گفتم: آلما تو میری؟؟ آلما با تعجب برگشت سمتم و گفت: چرا خودت نمیای؟؟ + نمیدونم ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
میترسی الا؟؟
+نمیدونم میترسم یا نه....حس
بدی به این خونه دارم اینکه بخوام
دوباره پامو بذارم داخلش اعصابمو به
هم میریزه...
_میدونم عزیزم اما نترس بالاخره
باید خودت باشی که بدونیم چیو
جمع کنیم کامیون دو ساعت دیگه
با کارگرا میرسه...
باید همه چی بستهبندی باشه که
بتونن وسیلهها رو بار بزنن سری تکون
دادم و گفتم :خیلی خوب بریم
_پس پیاده شو
از ماشین رفتم پایین آلما زنگ خونه
رو زد که مهین خانم گفت: بله؟؟
باز کنین+ شما؟؟_ آلمام ....خواهر آلا هستم
+ اینجا چی میخوای دختر جون؟باز کنین با شما کاری ندارم میخوام برم طبقه بالا...
+بیخود میخوای بری طبقه بالا.. اونجا چیکار داری؟؟ _با مامور اومدم لطفاً درو باز کنین..سربازی که باهامون اومده بود ازموتور پیاده شد اومد جلو و گفت :
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۵:۳۷