👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
+مهم نیست ینی چی درست حرف بزن آلا کلافه برگستم سمتش و گفتم : بس کن هوتن...یعنی میخای بگی یادت نیست که دیشب چه رفتاری کردی؟؟.هوتن یکم گیج نگاهم کرد و گفت : دیشب؟؟ پوزخندی زدم و گفتم : حق داری منم جایه تو بودم الان تظاهر به فراموشی میکردم هوتن سرشو تکون داد و گفت : باشه مقصر کار من بودم... ازت معذرت خواهی کردم حالا آماده شو بریم... +آماده بشم؟؟کجا بیام ها؟؟ ای بابا...آلا تو قاطی داری.... خودت قبلا گفتی میای خونه ی مادرم.. +اون ماله وقتی بود که نمیدونستم مادرت هنوزم دست از سره زندگیمون برنداشته _ منظورت چیه +پیامکایه گوشیتو بخونی متوجه میشی .. _چی؟؟ پوزخندی زدم که گفت : تو.....تو به گوشیه من دست زدی؟؟؟ +آره دست زدم و فهمیدم که مادرت هنوز پرت میکنه که بیای و با من دعوا کنی... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
اینجوری نیست
+چرا هست ....اصلا منظورش چی
بود که دیشب اون پیامو داد ها؟؟
هوتن با چشمایه ریز شده زل زده
بود بهم..
+خجالت نمیکشه؟؟؟ بجایه اینکه برامون بزرگتری کنه یکسره داره ما
رو بجونه هم میندازه ...
آلا درست حرف بزن.....فهمیدی؟؟
+درستو برا آدمی حرف میزنن که خودشم درست باشه... آلا
با حرص برگشتم و گفتم :چیه؟؟؟
یهو با سیلیی که نشست رو صورتم
برق از سرم پرید...
با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم : تو .....منو.....
_آره زدمت ...
زدمت که یاد بگیری راجبه خانواده
ی من درست حرف بزنی...
پوزخندی زدم و گفتم :
حتی اگه منو بکشی...بازم میگم..
زیره گازو خاموش کردم و از کنارش
رد شدم خاستم برم تو اتاق که یهو از پشت دستمو گرفت و محکم کشید..
کجا؟؟
+عه نکن....ولم کن هوتن بازومو محکم گرفت و فشاری داد که بزور تحمل کردم و واکنشی از خودم نشون ندادم...
ادامه دارد...
۲.۱K
۹:۳۵