👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
خب شام درست میکنم با آقا هوتن بیاین اینجا. +نه باشه واسه به شبه دیگه.... هوتنم خستس... باشه عزیزم سلام برسون کاری نداری؟؟ +نه مرسی...خدافظ گوشیو قطع کردم و رفتم سمته یخچال... یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون تا برایه شب کباب درست کنم تمامه فکرم مشغول بود... سره شب بود و داشتم کبابارو سرخ میکردم که هوتن وارده خونه شد یجورایی ازش میترسیدم و تپش قلب گرفته بودم... سلام خوبی؟؟ سری تکون دادم و آهسته گفتم : سلام چیکار میکنی؟؟ شام درست میکنی ؟؟ +آره مامانم شام دعوتمون کرده با حرص قاشقو تو دستم فشار دادم و گفتم : من نمیام هوتن سوییچه ماشینو و کلیداشو انداخت رو میزه آشپزخونه و گفت : واسه چی؟؟؟ +کار دارم .. تو که گفتی تصمیم گرفتم از این به بعد بیام +الان فرق میکنه _ چه فرقی میکنه؟؟؟ ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
+مهم نیست ینی چی درست حرف بزن آلا
کلافه برگستم سمتش و گفتم :
بس کن هوتن...یعنی میخای بگی یادت نیست که دیشب چه رفتاری کردی؟؟.هوتن یکم گیج نگاهم کرد
و گفت : دیشب؟؟
پوزخندی زدم و گفتم : حق داری منم جایه تو بودم الان تظاهر به فراموشی میکردم هوتن سرشو تکون داد
و گفت :
باشه مقصر کار من بودم...
ازت معذرت خواهی کردم حالا
آماده شو بریم...
+آماده بشم؟؟کجا بیام ها؟؟
ای بابا...آلا تو قاطی داری....خودت قبلا گفتی میای خونه ی مادرم..
+اون ماله وقتی بود که نمیدونستم مادرت هنوزم دست از سره زندگیمون برنداشته _ منظورت چیه
+پیامکایه گوشیتو بخونی متوجه میشی .._چی؟؟ پوزخندی زدم که گفت : تو.....تو به گوشیه من دست زدی؟؟؟
+آره دست زدم و فهمیدم که مادرت هنوز پرت میکنه که بیای و با من دعوا کنی...
ادامه دارد...
۴.۲K
۱۷:۳۴