👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
نفسه عمیقی کشیدم و سعی کردم بخودم مسلط بشم....کتریو آب کردم و گذاشتم رو گاز و ظرفایه رو میز و جمع کردم و شروع کردم به شستن... میزو دستمال کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم و یه لیوان چایی برایه خودم ریختم و نشستم جلویه تلویزیون که مامان بهم زنگ زد... تماسو وصل کردم و گفتم : سلام مامان .... سلام عزیزم .خوبی،؟؟ +ممنون مرسی....شما خوبین؟؟ بابا و آلما چطورن؟؟ _خوبن همه...چیکار میکنی؟؟ چرا دیگه اینجا نمیای.. +آخه دانشگاه دارم....تا الانم کلاس بودم... خب الان پاشو بیا تنها نباش +تنها نیستم هوتن اومده عه بسلامتی...کی رسیده؟؟ +دیروز رسید ببخشید که یادم رفت بهتون بگم... نه عزیزم اشکال نداره.... پس خیالم دیگه راحت شد با این حرفش بغض کردم... کاش میتونستم حرفه دلمو به مامان بگم.... فقط خدا میدونه چقدر دیشب از رفتارایه عجیبه هوتن ترسیده بودم.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
خب شام درست میکنم با
آقا هوتن بیاین اینجا.
+نه باشه واسه به شبه دیگه....
هوتنم خستس...
باشه عزیزم سلام برسون کاری نداری؟؟+نه مرسی...خدافظگوشیو قطع کردم و رفتم سمته یخچال...
یه بسته گوشت چرخ کرده گذاشتم بیرون تا برایه شب کباب درست کنم تمامه فکرم مشغول بود...
سره شب بود و داشتم کبابارو سرخ میکردم که هوتن وارده خونه شد یجورایی ازش میترسیدم و تپش قلب گرفته بودم...
سلام خوبی؟؟
سری تکون دادم و آهسته گفتم :
سلام
چیکار میکنی؟؟شام درست میکنی ؟؟
+آره مامانم شام دعوتمون کرده
با حرص قاشقو تو دستم فشار دادم
و گفتم : من نمیام
هوتن سوییچه ماشینو و کلیداشو انداخت رو میزه آشپزخونه و گفت : واسه چی؟؟؟
+کار دارم ..
تو که گفتی تصمیم گرفتم از این به بعد بیام +الان فرق میکنه_ چه فرقی میکنه؟؟؟
ادامه دارد...
۲.۴K
۱۷:۳۴