👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
چند دقیقه بعد هم استاد وارده کلاس شد..بعده کلاسی که تمامه حواسم پیه کیان و حرفایه قشنگش بود... از کلاس زدم بیرون و به بهونه ای که عجله دارم یه خدافظیه سرسری از بچه ها کردم و از دانشگاه زدم بیرون... نمیخاستم یادشون بیاد و دوباره سوال پیچم کنن چون برایه بیرون رفتن باهاش هیچ دلیل یا توجیحه خاصی نداشتم و از نظر منطقی هم میدونستم که کارم بشدت اشتباهه.... از این حسه عذابه وجدانی که داشتم اعصابم بهم ریخته بود.. کلافه و خسته رسیدم خونه... دسته کلیدو از کیفم برداشتم و درو باز کردم..وارده خونه شدم و مستقیم رفتم تو اتاق لباسامو در اوردم و گذاشتم سره جاش... هیچوقت دلم نمیخاست خونم نامرتب باشه..رفتم تو آشپزخونه تا چایی بذارم که با دیدنه میزه کثیف و سینکی که پر از ظرف بود وا رفتم.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
نفسه عمیقی کشیدم و سعی کردم بخودم مسلط بشم....کتریو آب کردم و گذاشتم رو گاز و ظرفایه رو میز و جمع کردم و شروع کردم به شستن...
میزو دستمال کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم و یه لیوان چایی برایه خودم ریختم و نشستم جلویه تلویزیون که مامان بهم زنگ زد...
تماسو وصل کردم و گفتم :سلام مامان ....سلام عزیزم .خوبی،؟؟
+ممنون مرسی....شما خوبین؟؟
بابا و آلما چطورن؟؟
_خوبن همه...چیکار میکنی؟؟
چرا دیگه اینجا نمیای..
+آخه دانشگاه دارم....تا الانم کلاس بودم...
خب الان پاشو بیا تنها نباش+تنها نیستم هوتن اومده
عه بسلامتی...کی رسیده؟؟
+دیروز رسید ببخشید که یادم
رفت بهتون بگم...
نه عزیزم اشکال نداره....
پس خیالم دیگه راحت شد با این حرفش بغض کردم...کاش میتونستم حرفه دلمو به مامان بگم....
فقط خدا میدونه چقدر دیشب از رفتارایه عجیبه هوتن ترسیده بودم....
ادامه دارد...
۲.۲K
۱۷:۳۴