👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
کنار شادی نشستم که نیشگونی ازم گرفت و گفت : کجا رفتی ورپریده؟؟؟ +آخخخخخ بیشعور دردم اومد منم گرفتم که درد بکنه دیگه... میگم کجا رفتی؟؟ رفتم بیرون کار داشتم واسه چی میپرسی؟؟ نازی ادایی در اورد و گفت : تو غلط کردی ...کارت کیانه فروزان بود؟؟؟ با تعجب نگاهشون کردم و گفتم: منو تعقیب میکردین؟؟شادی چشم و ابرویی اومد و گفت: نخیرم...مگه بیکارم... منتها نازی دیده که سواره ماشینه کیان شدین و رفتین..از اینکه اینجوری لو رفته بودم خجالت زده بودم ولی سعی کردم زیاد آتو دستشون ندم... بیخیال شونه ای بالا انداختم و گفتم : کاری با اون نداشتم منو تا چهار راهه بعدی رسوند و خودش رفت... نازی نگاهی بهم کرد و خاست چیزی بگه که گوشیش زنگ خورد و جواب داد...شادی هم با اومدنه علیرضا حواسش پرت شد که نفسه راحتی کشیدم ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟ J
چند دقیقه بعد هم استاد وارده کلاس شد..بعده کلاسی که تمامه حواسم پیه کیان و حرفایه قشنگش بود...
از کلاس زدم بیرون و به بهونه ای که عجله دارم یه خدافظیه سرسری از بچه ها کردم و از دانشگاه زدم بیرون...
نمیخاستم یادشون بیاد و دوباره سوال پیچم کنن چون برایه بیرون رفتن باهاش هیچ دلیل یا توجیحه خاصی نداشتم و از نظر منطقی هم میدونستم که کارم بشدت اشتباهه....
از این حسه عذابه وجدانی که داشتم اعصابم بهم ریخته بود..کلافه و خسته رسیدم خونه...
دسته کلیدو از کیفم برداشتم و درو باز کردم..وارده خونه شدم و مستقیم رفتم تو اتاق لباسامو در اوردم و گذاشتم سره جاش...
هیچوقت دلم نمیخاست خونم نامرتب باشه..رفتم تو آشپزخونه تا چایی بذارم که با دیدنه میزه کثیف و سینکی که پر از ظرف بود وا رفتم..
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۷:۳۳