👑 زن و زندگــے 👑














آلا سوار شو... رفتم سمت ماشین درشو باز کردم و برگشتم سمت نیلوفر که داشت خشمگین نگاهم میکرد.. پشت چشمی براش نازک کردم و سوار ماشین شدم که کیان پاشو گذاشت روی گاز و ماشین با سرعت از اونجا دور شد.. _ خوب چه خبر خوبی؟ سری تکون دادم و گفتم : بد نیستم کیان نگاهی بهم کرد و گفت: چقدر لاغرتر شدی.. پوزخندی روی لبم نشست و گفتم : خب این مسئله طبیعیه دیگه مگه نه؟؟ _خوب آره بهت حق میدم واقعا سخته.. سری تکون دادن و گفتم : آره از همه بیشتر برای من که خیلی به بابا وابسته بودم _در مورد کارای طلاقت چیکار کردی ؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : از هیچی خبر ندارم کیان با تعجب گفت: یعنی چی ؟؟ +چون تا همین چند وقت پیش بابا دنبال کارای طلاقم بود و خودم از همه جا بیخبر بودم بعد بابا هم دیگه اصلاً وقت نداشتم برم پیش وکیل... ادامه دارد... 







با تعجب بهش نگاه میکردم اصلاً فکر نمیکردم که کیان از همون روزای اول توجهش بهم جلب شده باشه...
دستی توی موهام کشیدم و مقنعمو مرتب کردم که کیان گفت: اما الان وضعیت فرق میکنه و تو در شرف جدایی هستی...
میخواستم صبر کنم کامل جدا بشی بعد بهت بگم اما با دیدن میثم راستش احساس خطر کردم و تصمیم گرفتم حرف دلمو بهت بزنم اینجوری حداقل خیالم راحتتره...
لبخندی روی لبم نشست و گفتم :پس چرا اون موقعی که بهت گفتم بهم چیزی نگفتی؟؟؟
کیان شونهای بالا انداخت و گفت :اون موقع شوهر داشتی همین الانم شوهر داری من مردی نیستم که به زن مردم چشم داشته باشم...
اگر تو قبول کنی و همین حسو نسبت بهم داشته باشی صبر میکنم تا روزی که کاملاً رسمی از هوتن جدا بشی اون وقت با هم رابطهمونو علنی میکنیم...
شونهای بالا انداختم و گفتم:راستش الان یه خورده گیجم و نمیدونم باید چی بگم...
_ بهت حق میدم و درکت میکنم تو برو فکراتو بکن و بعد بهم جواب بده +میدونی کیان راه سختی رو در پیش دارم
ادامه دارد...
۴.۱K
۱۴:۱۳