👑 زن و زندگــے 👑
🪽 به هم زدن زندگی من شیرینه مگه نه؟؟؟ مهین خانم جوابمو نداد که آلما گفت: چه ربطی داره ؟؟ شونهای بالا انداختم و رو به آلما گفتم :چون ایشون میدونسته که کتایون عشق سابق هوتنه.... کسی که هر چقدر اصرار کرده راضی نشده بره خواستگاریش و بعد از اون جریانا اینکه من هوتن رو مجبور کردم.... از اون خونه بریم زورش اومده و رفته سراغ کتایون و به هوتن نزدیکش کرده تا به من خیانت کنن.. خندهای کردم و گفتم : منتها فکر اینجاش رو نکرده حالا نگهداری یه بچه هم از همین الان افتاده به گردنش بریم آلما.. رفتم سمت ماشین نشستم و درو کوبیدم به هم آلما هم از سروش خداحافظی کرد و اومد سوار ماشین شد.. همین که راه افتاد با نگرانی گفتم :خب حالا چی میشه ؟؟ _منظورت چیه؟؟ + برای رضایت دادن آلما سریع بالا انداخت و گفت: اصلاً نگران نباش و به هیچی فکر نکن... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
+ میدونم که از فردا گوشیمو میسوزونه از بس زنگ بزنه آلما برگشت سمتم و گفت:
شمارشو بذار روی لیست سیاه اینم من باید بهت بگم؟؟ سری تکون دادم و گفتم: اما شر بزرگی راه میافته...
_ نگران نباش مهم این بود که ازش جدا بشی که شدی ..بریم بیرون؟؟نیم نگاهی به آلما کردن و گفتم:
نه لطف کن منو ببر خونه امروز حوصله هیچ کاریو ندارم+ آخه چرا منو سروش میخوایم بریم بیرون با ما بیا حال و هوات عوض میشه...
سری تکون دادم و گفتم: نه ترجیح میدم برم خونه آلما با تعجب نگاهم کرد خواست چیزی بگه که گفتم:
خواهش میکنم درکم کن هوتن رو دوست نداشتم اما بالاخره زندگیم این وسط به هم ریخت مگه چند سال سن دارم که از این به بعد مهره طلاق رو روی پیشونیم باید تحمل کنم؟؟
آلما اخمی کرد و گفت: اگه قرار باشه اینجوری فکر کنی خودتون نابود میکنی
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۳.۱K
۱۵:۲۹