👑 زن و زندگــے 👑














پاشو جمع کن ببینم این تعارف کردنا رو اصلاً بهتم نمیاد همه خندیدیم که مامانش با سینی چای وارد اتاق شد و گفت: بفرمایید چایی نازنین جان براتون میوه میارم و میرم خونه خالت شما هم راحت باشین... با خجالت گفتم: این چه حرفیه راضی نیستیم شما اذیت بشین مادرش لبخندی زد و گفت: نه عزیزم شما راحت باشین منم کار دارم اونجا.. مادرش که رفت شادی سریع لباسهاشو درآورد و گفت: آخیش اینجوری راحتترم خندهای بهش کردم که شادی گفت: خوب یالا بنال دیگه تعریف کن نازی شونهای بالا انداخت و گفت: چی بگم _از دانیال چی شد باهاش حرف زدی؟؟؟ نازنین سری تکون داد و گفت: آره باهاش صحبت کردم _خوب نتیجه چی شد +هیچی دانیال حتی خیانت کردنش رو هم گردن نمیگیره.. با تعجب گفتم: یعنی چی؟؟؟ مگه بهش ثابت نکردی ؟؟ نازنین سری تکون داد و گفت: ادامه دارد... 







آره اما حرفهای بیمنطقی میزنه شادی با تعجب گفت: مثلاً چی میگه؟؟؟
نازنین سری تکون داد و گفت: مثلاً چون هنوز تو عقدیم و از هم دوریم میگه حق داره که نیازه جنسیشو با یه نفر برطرف کنه...
شادی با تعجب گفت :واقعا همین حرفو میزنه؟؟ آره
با اخم گفتم: چقدر پررویه... اصلاً به
چه حقی همچین حرفی میزنه؟؟؟؟
نازنین شونهای بالا انداخت و گفت:
نمیدونم اما فکر میکنم همه این
حرفها بهونس..
بهونه برای چی
+فکر میکنم دیگه دوست نداره با من ازدواج کنه این بهونهها رو میاره که من طلاق بگیرم...
_ یعنی دیگه تو رو دوست نداره؟؟ نازنین شونهای بالا انداخت و گفت: خودم اینجوری فکر میکنم چون یه مدت قبلش هم رابطمون سردتر شده بود...
زیاد بهم زنگ نمیزد و جواب پیامامو نمیداد یکسره هم دنبال بهونه بود تا با هم دعوامون بشه...
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۴:۳۹