عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined فردا صبح میام دنبالت بریم دفتر ساعدی تا ببینیم چیکار بکنیم مامان سری تکون داد و گفت : باشه پسرم.. ماهک آیت که رفتن خونشون شب بخیری به بقیه گفتم و رفتم سمت اتاقم.. نگاهی به گوشیم کردم هیچ تماس یا پیامی از طرف کیان نداشتم یه جورایی توی ذوقم خورد انتظار داشتم حداقل بهم یه پیام داده باشه... شماره کیان رو گرفتم هر چقدر منتظر موندم بازم جوابم رو نداد با حرص تماسو قطع کردم که نازی از کنار گوشم گفت: سلام....برگشتم سمتش و با دیدنش لبخندی زدم و گفتم: سلام عزیزم خوبی؟؟ آره تو چطوری +منم خوبم شادی کجاست؟؟؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم : هنوز ندیدمش.. _داشتی به شادی زنگ ‌زدی ؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه حتماً خودش میاد دیگه... نازی گوشیشو برداشت و گفت: باشه من بهش زنگ میزنم باشه عزیزم...نازنین شماره شادی رو گرفت که بهش گفت: امروز دانشگاه نمیاد ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


با نازنین رفتیم سمت کلاس امروز داشتم و همش نگاهم به ساعت بود که کیان کی می‌رسه دو بار هم بهش پیام دادم اما بازم جوابم رو نداده بود...
حسابی از دستش عصبانی بودم استاد که وارد کلاس شد ناامید سرمو انداختم پایین...
می‌دونستم حتی اگه کیان هم خودشو برسونه استاد داخل کلاس راهش نمیده مرد به شدت خشن و بد اخلاق بود...
کل تایم کلاس را درس داد و هیچکس هم حق حرف زدن نداشت حسابی خوابم گرفته بود و به زور چشمامو باز نگه داشته بودم...
با خسته نباشیدی که به بچه‌ها گفت و از کلاس رفت بیرون که بلافاصله همهمه ی بچه ها بلند شد...
نازنین با غرغر کتابو گذاشت داخل کیفش و گفت: از اینجور کلاس‌های خشک متنفرم دیگه کم مونده بود روی میز دراز بکشم و بخوابم.
با خنده گفتم :دقیقاً منم حال تو رو داشتم از کلاس رفتیم بیرون تا یه قهوه بخوریم و سرحال بشیم...
دوباره شماره کیان رو گرفتم که جوابمو نداد گوشیو گذاشتم تو جیبم و تصمیم گرفتم تا خودش بهم زنگ نزنه دیگه ازش خبری نگیرم...

ادامه دارد...
undefined۴۱

۲.۶K

۱۴:۴۲