👑 زن و زندگــے 👑














بهزاد هم لباسهای آشوب را تنش کرد و رفتن خونشون مامان نفس راحتی کشید و گفت: از دست این دختر و پسر آخر من دق میکنم..ایت با اخم گفت: مگه بار اولشونه که دعوا میکنن؟؟؟؟ دیگه باید به کاراشون عادت کرده باشی مامان سری تکون داد و با حرص گفت: اینا نمیخوان یاد بگیرن که چه جوری زندگی کنند ماهک با خنده گفت: اشکالی نداره قهر و دعوا شیرینی زندگیه حالا یک دفعه شده... آیت سری تکون داد و گفت: نگاه به الانشون نکن وقتی که نامزد بودن ما اینجا کلی دردسر داشتیم.... یکسره قهر و دعوا میکردند و آشوب هم پاشو توی کفش میکرد که میخوام جدا بشم از بهزاد... ماهک خنده ای کرد و گفت : پس حسابی لجباز بوده آلما سری تکون داد و گفت : آشوب همین الانشم لجبازه با صدای گریه کارن ما هر سریع رفت طبقه بالا و آیت هم از جاش بلند شد و رو به مامان گفت : ادامه دارد...
فردا صبح میام دنبالت بریم دفتر ساعدی تا ببینیم چیکار بکنیم مامان سری تکون داد و گفت :باشه پسرم..
ماهک آیت که رفتن خونشون شب بخیری به بقیه گفتم و رفتم سمت اتاقم..
نگاهی به گوشیم کردم هیچ تماس یا پیامی از طرف کیان نداشتم یه جورایی توی ذوقم خورد انتظار داشتم حداقل بهم یه پیام داده باشه...
شماره کیان رو گرفتم هر چقدر منتظر موندم بازم جوابم رو نداد با حرص تماسو قطع کردم که نازی از کنار گوشم گفت:
سلام....برگشتم سمتش و با دیدنش لبخندی زدم و گفتم: سلام عزیزم خوبی؟؟
آره تو چطوری
+منم خوبم
شادی کجاست؟؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم :هنوز ندیدمش..
_داشتی به شادی زنگ زدی ؟؟؟سری تکون دادم و گفتم: نه حتماً خودش میاد دیگه...
نازی گوشیشو برداشت و گفت: باشه من بهش زنگ میزنم باشه عزیزم...نازنین شماره شادی رو گرفت که بهش گفت: امروز دانشگاه نمیاد
ادامه دارد...
۲.۶K
۱۴:۲۳