👑 زن و زندگــے 👑














آیت نگاهی بهم کرد و گفت : طلاقت چیشد؟؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم ....فعلا که بینه دوراهی موندم _چرا؟ +چون هوتن گفته توانه پرداخته مهریمو داره.... ساعدی در تلاش بود با تحته فشار گذاشتنه هوتن از طریقه مهریم و بخشیدنش حقه طلاقو ازش بگیرم که خب....نشد آیت سری تکون داد و گفت : خب راه هایه دیگه ای هم هست بالاخره. سری تکون دادم و گفتم : آره هست داداش....منتها کلی طول میکشه من دیگه اعصابم کششو نداره....مهریم نمیخام حتی... دلم میخاد فقط هر چی زودتر طلاقمو بگیرم و اسمش از روم برداشته بشه آیت نگاهی به مامان کرد و گفت : فردا میرم میشه ساعدی ..ببینم چی میگه ..باید یه وکالت نام بهش بدیم تا کارارو انجام بده _باشه پسرم برو....منم باهات میام آیت سری تکون داد و گفت : باشه میام دنبالت پس... ادامه دارد... 







بهزاد هم لباسهای آشوب را تنش کرد و رفتن خونشون مامان نفس راحتی کشید و گفت:
از دست این دختر و پسر آخر من دق میکنم..ایت با اخم گفت: مگه بار اولشونه که دعوا میکنن؟؟؟؟
دیگه باید به کاراشون عادت کرده باشی مامان سری تکون داد و با حرص گفت:
اینا نمیخوان یاد بگیرن که چه جوری زندگی کنند ماهک با خنده گفت: اشکالی نداره قهر و دعوا شیرینی زندگیه حالا یک دفعه شده...
آیت سری تکون داد و گفت: نگاه به الانشون نکن وقتی که نامزد بودن ما اینجا کلی دردسر داشتیم....
یکسره قهر و دعوا میکردند و آشوب هم پاشو توی کفش میکرد کهمیخوام جدا بشم از بهزاد...
ماهک خنده ای کرد و گفت : پس حسابی لجباز بوده آلما سری تکون داد و گفت :
آشوب همین الانشم لجبازه با صدای گریه کارن ما هر سریع رفت طبقه بالا و آیت هم از جاش بلند شد و رو به مامان گفت :
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۵:۵۴