👑 زن و زندگــے 👑














سری تکون دادم و گفتم: آره اینجوری خیلی بهتره.. نیم ساعتی گذشته بود که سروش و آلما هم رسیدن... براشون چایی بردم که مامان زنگ زد و آیت و ماهک و هم برایه شام دعوت کرد... نگاهی به آشوب کردم که با اخم زل زده بود به تلویزیون دلم براش میسوخت... دلم میخاست زنگ بزنم به بهزاد و بگم حداقل رهام و بیاره اما نمیدونستم کاره درستیه یا اشتباه... مطمئنا آشوب از دستم شاکی میشد همه دوره هم نشسته بودیم و هر کسی از یه چیزی حرف میزد که مامان بحثه وکیل رو پیش کشید... آیت سری تکون داد و گفت : خوبه...مخصوصا که منم تعریفشو زیاد شنیدم _آره خوبه....خودش به آلا پیشنهاد داده...ایت با تعجب نگاهم کرد و گفت : تو رو کی دیده؟؟ +واسه پرونده ی طلاقم دیگه... امروز رفتم ببینم در چه حالیه که ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم خودش گفت که راضیه پرونده ی قتله بابارو به گردن بگیره... ادامه دارد... 
آیت نگاهی بهم کرد و گفت : طلاقت چیشد؟؟شونه ای بالا انداختم و گفتم : نمیدونم ....فعلا که بینه دوراهی موندم
_چرا؟+چون هوتن گفته توانه پرداخته مهریمو داره....
ساعدی در تلاش بود با تحته فشار گذاشتنه هوتن از طریقه مهریم و بخشیدنش حقه طلاقو ازش بگیرم که خب....نشد
آیت سری تکون داد و گفت : خب راه هایه دیگه ای هم هست بالاخره.سری تکون دادم و گفتم :
آره هست داداش....منتها کلی طول میکشه من دیگه اعصابم کششو نداره....مهریم نمیخام حتی...
دلم میخاد فقط هر چی زودتر طلاقمو بگیرم و اسمش از روم برداشته بشه آیت نگاهی به مامان کرد و گفت :
فردا میرم میشه ساعدی ..ببینم چی میگه ..باید یه وکالت نام بهش بدیم تا کارارو انجام بده
_باشه پسرم برو....منم باهات میام آیت سری تکون داد و گفت :باشه میام دنبالت پس...
ادامه دارد...
۲.۵K
۱۵:۳۵