👑 زن و زندگــے 👑














+ البته من باهاش موافق نبودمها فقط ساعدی پیشنهادشو داد... مامان کنجکاو گفت :خب بگو دیگه +هیچی بهم گفت که با هوتن صحبت کرده هوتن هم گفته مهریهمو میده اما طلاقی در کار نیست... من بهش گفتم دلم میخواد سریعتر ازش جدا بشم و ساعدی گفت اگر همه شما موافق باشین میتونیم در ازای بخشیدن کتایون هوتن رو مجبور کنیم که طلاق منو بده... مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت :نظر خودت چیه؟؟ + من نمیدونم میخوام نظر شما رو بپرسم... مامان سری تکون داد و گفت: نمیدونم به نظرت آیت از خون بابات میگذره؟؟؟ با بغض گفتم: خودمم دلم نمیاد از خونه بابا بگذرم _اما اگه هوتن لج کنه و طلاقت نده چی؟؟ + بالاخره یک راههای قانونی هم هست دیگه ساعدی گفت این سریعترین و آسانترین راهیه که بتونم طلاقمو بگیرم... مامان نفس عمیقی کشید و گفت : نمیدونم باید با آیت مشورت کنم.. ادامه دارد... 







سری تکون دادم و گفتم: آره اینجوری خیلی بهتره..نیم ساعتی گذشته بود که سروش و آلما هم رسیدن...
براشون چایی بردم که مامان زنگ زد و آیت و ماهک و هم برایه شام دعوت کرد...
نگاهی به آشوب کردم که با اخم زل زده بود به تلویزیون دلم براش میسوخت...
دلم میخاست زنگ بزنم به بهزاد و بگم حداقل رهام و بیاره اما نمیدونستم کاره درستیه یا اشتباه...
مطمئنا آشوب از دستم شاکی میشد همه دوره هم نشسته بودیم و هر کسی از یه چیزی حرف میزد که مامان بحثه وکیل رو پیش کشید...
آیت سری تکون داد و گفت : خوبه...مخصوصا که منم تعریفشو زیاد شنیدم
_آره خوبه....خودش به آلا پیشنهاد داده...ایت با تعجب نگاهم کرد و گفت : تو رو کی دیده؟؟
+واسه پرونده ی طلاقم دیگه...امروز رفتم ببینم در چه حالیه که ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم خودش گفت که راضیه پرونده ی قتله بابارو به گردن بگیره...
ادامه دارد...
۲.۵K
۱۵:۲۲