👑 زن و زندگــے 👑














یهو کتایون بابا رو هول داد و اون خورد زمین و متاسفانه سرش به نه جدول برخورد کرد... _ پدرتون با این خانم فقط لفظی مشاجره کردن؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نخیر ایشون حرف بدی بهم زدن بابا هم یهو عصبانی شد و زد توی گوش کتایون اونم هولش داد و همچین اتفاقی افتاد... ساعدی سری تکون داد و گفت : واقعا متاسفم و بهتون تسلیت میگم امیدوارم غم آخرتون باشه خبر خیلی شوکه کنندهای بود... قطره اشکی که از گوشه چشمم چکید رو پاک کردم و گفتم : بله متاسفانه و حالا خودم اومدم تا پیگیر پروندم بشم... ساعدی سری تکون داد و گفت : خیالتون راحت باشه من تا آخر پروندتون هستم... برای این اتفاق از خانم کتایون شکایت نکردین؟؟ بله شکایت کردیم الانم تویه زندان هستن... ساعدی سری تکون داد که بهش گفتم :میشه ازتون خواهش دارم که پیگیر پروندهی بابا هم بشین ؟؟ ادامه دارد... 







نمیخوام خونش پایمال بشه ساعدی نگاهی بهم کرد و گفت :البته اما برای این کار باید مادرتون تشریف بیارند و برادر بزرگترتون..
سری تکون دادم و گفتم: حتماً به مامان اینا میگم که بیان اینجوری که شما باشین خیالمون راحتتره
بله من در خدمتم فقط یه سوال داشتم؟؟
+بفرمایین
پرونده طلاقه من چرا پیش نمیره ؟؟
ساعدی لبخندی بهم زد و گفت: چرا پیش نره...+ آخه هیچ خبری ندارم
_ گفتم که تمام این جریانات رو به پدر خدا بیامرزتون اطلاع میدادم که متاسفانه اینجوری شد حالا به خودتون میگم ....
تا الان دوتا احضاریه رفته در خونه آقای هوتن راد برای درخواست مهریه اما ایشون به خودشون نیاوردن و نیومدن دادگاه که خب این به نفع ما میشه...
+ ببخشید میشه این مهریه رو پیگیرش نشین؟؟ ساعدی با تعجب نگاهم کرد که گفتم:
الان فقط میخوام که طلاقمو از هوتن بگیرم ...بدون هیچ مهریهای ساعدی شونهای بالا انداخت و گفت:
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۵:۳۲