👑 زن و زندگــے 👑














بفرمایید داخل از جام بلند شدم و رفتم داخل.. +سلام خسته نباشید _سلام خانم مهری متشکرم بفرمایید داخل... درو بستم و رفتم روبروی میزش نشستم _خب من در خدمتم لبخندی بهش زدم و گفتم : راستش اومدم ببینم پرونده طلاقم در چه حالیه؟؟؟ آقای ساعدی سری تکون داد و گفت: بنده دیروز و پریروز چندین بار با پدرتون تماس گرفتم تا بهشون اطلاع بدم اما متاسفانه گوشیشون خاموش بود... بغض بزرگی توی گلوم نشست و گفتم :بله متاسفانه بابا هفته پیش فوت کردند... آقای ساعدی یهو با تعجب گفت: ببخشید متوجه نشدم؟؟؟؟ فوت کردن؟؟ سری تکون دادم و گفتم : بله متاسفانه آقای ساعدی نفس عمیقی کشید و گفت :چطور این اتفاق افتاد؟؟ +منم در مورد همین امروز مزاحمتون شدم.. همسر شوهرم اومد در خونه با همدیگه مشاجره کردیم و همون لحظه بابا هم سر رسید و با کتایون درگیر شدند.... ادامه دارد... 






Jo
یهو کتایون بابا رو هول داد و اون خورد زمین و متاسفانه سرش به نهجدول برخورد کرد...
_ پدرتون با این خانم فقط لفظی مشاجره کردن؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم:
نخیر ایشون حرف بدی بهم زدن بابا هم یهو عصبانی شد و زد توی گوش کتایون اونم هولش داد و همچین اتفاقی افتاد...
ساعدی سری تکون داد و گفت :واقعا متاسفم و بهتون تسلیت میگم امیدوارم غم آخرتون باشه خبر خیلی شوکه کنندهای بود...
قطره اشکی که از گوشه چشمم چکید رو پاک کردم و گفتم :بله متاسفانه و حالا خودم اومدم تا پیگیر پروندم بشم...
ساعدی سری تکون داد و گفت :خیالتون راحت باشه من تا آخر پروندتون هستم...
برای این اتفاق از خانم کتایون شکایت نکردین؟؟ بله شکایت کردیم الانم تویه زندان هستن...
ساعدی سری تکون داد که بهش گفتم :میشه ازتون خواهش دارم که پیگیر پروندهی بابا هم بشین ؟؟
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۵:۰۸