👑 زن و زندگــے 👑














برقها رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم تا بلکه خوابم ببره صبح زود از خواب بیدار شدم.... سریع لباس پوشیدم و بدون خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون ساعت ۸ صبح با آقای ساعدی قرار داشتم و نمیخواستم دیر کنم... وقتی رسیدم وارد دفترش شدم هنوز هیچ مراجعه کنندهای نداشت منشی نگاهی بهم کرد و گفت: بفرمایید؟؟ + سلام از صبحتون بخیر بنده آلا مهری هستم خواستم آقای ساعدی رو ببینم از قبل قرار داشتین؟؟ +بله اما اینجا چیزی یادداشت نکردم.. سری تکون دادم و گفتم: چون با خودشون تماس گرفتم _بسیار خوب بفرمایید بشینین تا بهشون خبر بدم +بله روی صندلی نشستم که منشی رفت داخل اتاق چند دقیقه بعد درو باز کرد و گفت: ادامه دارد... 







بفرمایید داخل از جام بلند شدم و رفتم داخل..+سلام خسته نباشید _سلام خانم مهری متشکرم بفرمایید داخل...
درو بستم و رفتم روبروی میزش نشستم _خب من در خدمتم لبخندی بهش زدم و گفتم :
راستش اومدم ببینم پرونده طلاقم در چه حالیه؟؟؟ آقای ساعدی سری تکون داد و گفت:
بنده دیروز و پریروز چندین بار با پدرتون تماس گرفتم تا بهشون اطلاع بدم اما متاسفانه گوشیشون خاموش بود...
بغض بزرگی توی گلوم نشست و گفتم :بله متاسفانه بابا هفته پیش فوت کردند...
آقای ساعدی یهو با تعجب گفت: ببخشید متوجه نشدم؟؟؟؟ فوت کردن؟؟
سری تکون دادم و گفتم :بله متاسفانه آقای ساعدی نفس عمیقی کشید و گفت :چطور این اتفاق افتاد؟؟
+منم در مورد همین امروز مزاحمتون شدم.. همسر شوهرم اومد در خونه باهمدیگه مشاجره کردیم و همونلحظه بابا هم سر رسید و با کتایوندرگیر شدند....
ادامه دارد...
Jo
۲.۸K
۱۴:۵۴