👑 زن و زندگــے 👑














آشوب آبمیوهشو برداشت و چند قلب خورد که از اتاق رفتم بیرون آلما و سروش تازه رسیده بودن خونه... کارن هم بغله آیت بود و داشت راهش میبرد نگاهم به مامان بود میخاستم ببینم از ملاقاتش با هوتن حرفی میزنه یا نه که اصلا هیچی نگفت و منم ترجیح دادم ساکت بمونم... بعده شام سروش رفت خونه ی خودشون و آیت و ماهکم بلند شدن و خاستن برن که مامان نذاشت و گفت: شبو همینجا بخابن بعده شستنه ظرفا خسته و بی حوصله از پله هه رفتم بابا و وارده اتاقم شدم.... از وقتی بابا رفته بود انگار این خونه دیگه روحی هم نداشت بیحوصله روی تخت نشستم و نگاهی به گوشیم کردم که کیان بهم پیام داده بود... شمارشو گرفتم که سریع جواب داد یکم با کیان حرف زدم و بهش گفتم که فردا میرم پیش وکیلم... دیگه نمیخواستم بیشتر از این قضیه کش پیدا کنه دلم میخواست زودتر تمومش کنم.... ادامه دارد... 







برقها رو خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم تا بلکه خوابم ببرهصبح زود از خواب بیدار شدم....
سریع لباس پوشیدم و بدون خوردن صبحانه از خونه زدم بیرون ساعت ۸ صبح با آقای ساعدی قرار داشتم و نمیخواستم دیر کنم...
وقتی رسیدم وارد دفترش شدم هنوز هیچ مراجعه کنندهای نداشت منشی نگاهی بهم کرد و گفت: بفرمایید؟؟
+ سلام از صبحتون بخیر بنده آلا مهری هستم خواستم آقای ساعدی رو ببینم
از قبل قرار داشتین؟؟
+بله
اما اینجا چیزی یادداشت نکردم..
سری تکون دادم و گفتم: چون با خودشون تماس گرفتم _بسیار خوب بفرمایید بشینین تا بهشون خبر بدم
+بله روی صندلی نشستم که منشی رفت داخل اتاق چند دقیقه بعد درو باز کرد و گفت:
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۴:۱۲