👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
آشوب دستمو گرفت و گفت : نترس عزیزم . حالا که اینجایی و اونم تو بازداشتگاهه..... آلما سری تکون داد و گفت : به نظرم بهترین راهش طلاقه.. اشوب چشم غره ای بهش رفت و گفت : ول کن آلما.....الان وقتش نیست چرا؟؟ +ببین حال و روزه آلا رو.... بذار یکم استراحت کنه بعدا وقت هست راجبه این چیزا حرف بزنیم آلما سری تکون داد و گفت : آره راست میگی...من میرم پیشه ماهک... آشوب سری تکون داد و گفت : آره برو گناه داره تنهاس.. آلما رفت که آشوب گفت : بگیر دراز بکش..برات یه آرامبخش میارم بخور و بخاب.. +نمیخاد چرا میخاد.... بالاخره این مدت خوابه درست و حسابی که نداشتی .. آشوب برام یه قرص اورد و خوردم.. برقو خاموش کرد و از اتاق رفت بیرون گوشیمو سایلنت کردم و رفتم زیره پتو تا بخابم... صبح با سر و صدایه بیرون از خواب پریدم.. سریع از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون..آشوب تو آشپزخونه بود و آلما و ماهکم نشسته بودن و داشتن سالاد درست میکردن... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
+سلام...صبح بخیرآشوب با خنده گفت : ظهرت بخیر خانوم....+ساعت چنده؟؟ دوازده و نیم
+وایییییی امروزم نرفتم دانشگاه ....
اشکال نداره ....دو ساعت دیگه آیت و مرخص میکنن میاد با خوشحالی گفتم :
واقعا؟؟؟به همین زودی ...ماهک سری تکون داد و گفت : آره حالش خوبه ...ولی خودش خاسته که مرخص بشه...
آلما با خنده گفت : آیت از اولم از بیمارستان و محیطش متنفر بود......بدش میومد...
از ظرفه سالاد یه تیکه کاهو برداشتم و دهنم گذاشتم که آلما گفت : برو دست و صورتتو بشور بیا یه چایی صبحانه بخور آیت تو رو ببینه اینجوری میره تو کما...
ماهک چشم غره ای رفت به آلما و گفت : خدا نکنه.....این چه حرفیه آلما چشمکی بهش زد که گفتم : مسخره
صورتمو شستم و موهامو شونه کردم یه دست لباسه مرتب از لباسایه آلما پوشیدم و نگاهی به رهام کردم که داشت با کامپیوتر بازی میکرد...
محکم بوسش کردم و از اتاق اومدم بیرون.. نگاهی به گوشیم کردم که هیچ خبری نبود...
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۹:۳۸