👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
آلما دراز کشید و گفت : آلا......بهو تو خونه حالت بهم خورد.. +خب؟؟ مطمئنی حامله نیستی یهو چشمامو باز کردم و نگاهی بهش کردم و گفتم : حامله؟؟ آلما شونه ای بالا انداخت و گفت : آره .....حامله +نه.....فکر نمیکنم اگه حالت تهوعات ادامه داشت برو یه آزمایش بده.. آشوب که نگران نگاهم میکرد گفت : راست میکه آلا......تو این اوضاع تنها چیزی که کمه حامله شدنه تویه.. +فردا میرم یه کیته بارداری میخرم...ولی فکر نکنم حامله باشم... من هر وقت استرس میگیرم حالت تهوعم میگیرم.... آشوب زیره لب گفت : خدا کنه... وای چقدر شبه وحشتناکی بود... +اهومم.......فکر نمیکردم اینجوری بشه آلا نگاهی بهم کرد و گفت :هوتن....واقعا خطرناکه.. دیدی چجوری عربده میکشید و بهت میگفت بیا بریم خونه... بغض کردم و گفتم : من.. واقعا ازش میترسم احساس میکنم... اگه باهاش تنها بشم از ترس سکته میکنم... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
آشوب دستمو گرفت و گفت : نترس عزیزم .حالا که اینجایی و اونم تو بازداشتگاهه.....آلما سری تکون داد و گفت : به نظرم بهترین راهش طلاقه..
اشوب چشم غره ای بهش رفت و گفت : ول کن آلما.....الان وقتش نیست چرا؟؟
+ببین حال و روزه آلا رو....
بذار یکم استراحت کنه بعدا وقت هست راجبه این چیزا حرف بزنیم
آلما سری تکون داد و گفت :
آره راست میگی...من میرم پیشه ماهک...
آشوب سری تکون داد و گفت :
آره برو گناه داره تنهاس..
آلما رفت که آشوب گفت :
بگیر دراز بکش..برات یه
آرامبخش میارم بخور و بخاب..
+نمیخاد
چرا میخاد....بالاخره این مدت خوابه درست و حسابی که نداشتی ..آشوب برام یه قرص اورد و خوردم..
برقو خاموش کرد و از اتاق رفت بیرون گوشیمو سایلنت کردم و رفتم زیره پتو تا بخابم...صبح با سر و صدایه بیرون از خواب پریدم..
سریع از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون..آشوب تو آشپزخونه بود و آلما و ماهکم نشسته بودن و داشتن سالاد درست میکردن...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۹:۳۸