👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
بهزاد بابا جان امشب خونه ی ما بمونین هوایه بچه هارو داشته باش بهزاد سری تکون داد و گفت : چشم آقا جون نگران نباشین همه با بهزاد رفتیم خونه از تو حیاط صدایه گریه ی بچه ی ماهک میومد که با سرعت دوید تو خونه.. وارده خونه شدم و گفتم : چیشده؟؟ الما موهاشو بست و گفت : گشنش بود....آیت چیشد؟؟ +خوبه...عملش خوب بوده خداروشکر...... آشوب نگاهی به کل خونه کرد و گفت : رهام کجاست؟؟ آلما اشاره ای به بالا کرد و گفت : تو اتاقه من خوابیده خوبه.....اذیتت که نکرد؟؟ +نه زیاد. بهزاد نشسته بود جلو تلویزیون و داشت فیلم میدید. ماهکم رفت بالا تا بچشو بخابونه و من و آلما و اشوبم رفتیم تو اتاقه مامان و بابا... رو تخت نشستم و سرمو تکیه دادم به تاجه تخت و چشمامو بستم که آشوب گفت : خوبی تو آلا؟ +آره بهترم ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
آلما دراز کشید و گفت : آلا......بهو تو خونه حالت بهم خورد..+خب؟؟ مطمئنی حامله نیستی
یهو چشمامو باز کردم و نگاهی
بهش کردم و گفتم : حامله؟؟
آلما شونه ای بالا انداخت و گفت : آره .....حامله
+نه.....فکر نمیکنم
اگه حالت تهوعات ادامه داشت برو یه آزمایش بده.. آشوب که نگران نگاهم میکرد گفت :
راست میکه آلا......تو این اوضاع تنها چیزی که کمه حامله شدنه تویه..+فردا میرم یه کیته بارداری میخرم...ولی فکر نکنم حامله باشم...
من هر وقت استرس میگیرم حالت تهوعم میگیرم....آشوب زیره لب گفت : خدا کنه...وای چقدر شبه وحشتناکی بود...
+اهومم.......فکر نمیکردم اینجوری بشه آلا نگاهی بهم کرد و گفت :هوتن....واقعا خطرناکه..دیدی چجوری عربده میکشید و بهت میگفت بیا بریم خونه...
بغض کردم و گفتم : من..واقعا ازش میترسم احساس میکنم...اگه باهاش تنها بشم از ترس سکته میکنم...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۹:۳۷