👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
مامان و ماهک از اتاق اومدن بیرون که سریع رفتیم پیششون بابا با نگرانی گفت : چجور بود؟؟ مامان سری تکون داد و گفت : خوب بود ..یعنی بیهوش بود دیگه دکترش گفته تا یه ساعته دیگه بهوش میاد... بابا نگاهی به ساعت کرد و گفت : خیله خب...شما ها همه برین خونه من خودم اینجا هستم.. ماهک اشکاشو پاک کرد و گفت : نه بابا جون ...من خودم میمونم تو مگه بچه ی کوچیک نداری دخترم؟؟؟ بهت نیاز داره باید بهش شیر بدی.. مامان سرشو تکون داد و گفت : راست میگه.....شماها برین خونه من و پدرتون همینجا هستیم..... بابا کلافه سرشو تکون داد و گفت : نه خانوم..توهم برو با بچه ها.... من خودم هستم دیگه.. مامان با گریه گفت : من دلم طاقت نمیاره....باید ببینم بچم بهوش میاد خیله خب تو بمون..... ولی بقیه باید برین... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
بهزاد بابا جان امشب خونه ی ما بمونین هوایه بچه هارو داشته باش بهزاد سری تکون داد و گفت :
چشم آقا جون نگران نباشینهمه با بهزاد رفتیم خونه از تو حیاط صدایه گریه ی بچه ی ماهک میومد که با سرعت دوید تو خونه..
وارده خونه شدم و گفتم : چیشده؟؟الما موهاشو بست و گفت : گشنش بود....آیت چیشد؟؟
+خوبه...عملش خوب بوده خداروشکر......
آشوب نگاهی به کل خونه کرد و گفت : رهام کجاست؟؟
آلما اشاره ای به بالا کرد و گفت :
تو اتاقه من خوابیده
خوبه.....اذیتت که نکرد؟؟+نه زیاد.
بهزاد نشسته بود جلو تلویزیون و داشت فیلم میدید.ماهکم رفت بالا تا بچشو بخابونه و من و آلما و اشوبم رفتیم تو اتاقه مامان و بابا...
رو تخت نشستم و سرمو تکیه دادم به تاجه تخت و چشمامو بستم که آشوب گفت : خوبی تو آلا؟+آره بهترم
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۵:۲۸