👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
مگه چیشده؟؟ خونه ی بابات بودی تو؟؟؟چرا؟؟ پوزخندی زدم و گفتم: به شما میگن پدره نمونه ..... از زنت بپرس بهت میگه قضیه چیه اون از همه چی خبر داره... گوشیو قطع کردم و نفسه عمیقی کشیدم که آشوب گفت : آلا؟؟؟؟ آلا بیا اینجا.....بدو بیا آیت و اوردن با هول و عجله دویدم تو بیمارستان و گفتم :حالش خوبه؟؟ آشوب با خنده اشکاشو پاک کرد و گفت : آره ...ولی فعلا بیهوشه ولی دکترش گفت خطر رفع شده +نمیشه ببینمش نه اصلا......فقط چون ماهک و مامان خیلی بی تابی میکردن دکتر گذاشت از پشته شیشه ببیننش.. +وای خدایا شکر...خدایا شکرت.... آره واقعا .. از وقتی ده تا نذر کردم تا آیت کاریش نشه + وای آشوب .....حالم بده نشستم رو صندلی هایه کناره سالن که آشوب گفت : چت شد؟؟؟؟؟ها؟؟؟ +سرم خیلی گیج میره.... حالت تهوعم داره _ از بس که استرس داشتی این مدت....بهزاد اون آبمیوه رو بهم بده آشوب بزور آبمیوه رو به خوردم داد که احساس کردم یکم بهتر شدم.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
مامان و ماهک از اتاق اومدن بیرون که سریع رفتیم پیششون بابا با نگرانی گفت : چجور بود؟؟
مامان سری تکون داد و گفت : خوب بود ..یعنی بیهوش بود دیگه دکترش گفته تا یه ساعته دیگه بهوش میاد...
بابا نگاهی به ساعت کرد و گفت : خیله خب...شما ها همه برین خونه من خودم اینجا هستم.. ماهک اشکاشو پاک کرد و گفت :
نه بابا جون ...من خودم میمونم تو مگه بچه ی کوچیک نداری دخترم؟؟؟
بهت نیاز داره باید بهش شیر بدی..
مامان سرشو تکون داد و گفت :
راست میگه.....شماها برین خونه
من و پدرتون همینجا هستیم.....
بابا کلافه سرشو تکون داد و گفت :
نه خانوم..توهم برو با بچه ها....
من خودم هستم دیگه..
مامان با گریه گفت : من دلم طاقت نمیاره....باید ببینم بچم بهوش میاد
خیله خب تو بمون.....ولی بقیه باید برین...
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۵:۲۷