👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
آشوب با استرس کنارم نشست و گفت : بچه کجاست بهزاد؟؟؟؟ پیشه آلما.....بچه ی آیتم پیشه آلماس آشوب سری تکون داد و گفت : چرا نمیارنش... خب عزیزم بذار یکم زمان بگذره ... از جام بلند شدم و با استرس سالنو قدم میزدم که نگاهم به گوشیه دستم افتاد.. از بیمارستان رفتم بیرون و شماره ی پدره هوتن و گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده که بالاخره بعده چند تا بوق خوردن تماس و وصل کرد ... +سلام......آلام سلام بابا جان خوبی... با گریه گفتم : نه خوب نیستم. _چیزی شده +آره شده ....بهتره برین کلانتری و از پسرتون بپرسین چیشده.. چی کلانتری؟؟؟کجایی آلا؟؟؟چیشده؟؟؟ +بیمارستانم.... _ خب جیشده دختر جان.... عینه آدم حرف بزن تا بفهمم چی میگی.. +هوتن امشب اومد دره خونه ی بابام....داداشمو با چاقو زده الان تو اتاق عمله ... هوتنم بازداشتگاهه .....اگه بلایی سره داداشم بیاد خودم هوتنو زنده نمیذارم...... اینو بهتون گفته باشم ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ
مگه چیشده؟؟خونه ی بابات بودی تو؟؟؟چرا؟؟پوزخندی زدم و گفتم: به شما میگن پدره نمونه .....
از زنت بپرس بهت میگه قضیه چیه اون از همه چی خبر داره...گوشیو قطع کردم و نفسه عمیقی کشیدم که آشوب گفت : آلا؟؟؟؟
آلا بیا اینجا.....بدو بیا آیت و اوردنبا هول و عجله دویدم تو بیمارستان و گفتم :حالش خوبه؟؟
آشوب با خنده اشکاشو پاک کرد و گفت : آره ...ولی فعلا بیهوشه ولی دکترش گفت خطر رفع شده
+نمیشه ببینمشنه اصلا......فقط چون ماهک
و مامان خیلی بی تابی میکردن
دکتر گذاشت از پشته شیشه
ببیننش..
+وای خدایا شکر...خدایا شکرت....
آره واقعا .. از وقتی ده تا نذر کردم تا آیت کاریش نشه + وای آشوب .....حالم بده
نشستم رو صندلی هایه کناره سالن که آشوب گفت : چت شد؟؟؟؟؟ها؟؟؟+سرم خیلی گیج میره....حالت تهوعم داره
_ از بس که استرس داشتی این مدت....بهزاد اون آبمیوه رو بهم بده آشوب بزور آبمیوه رو به خوردم داد که احساس کردم یکم بهتر شدم..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۵:۲۷