👑 زن و زندگــے 👑
🩹 چهار تا جاسوئیچی خیلی خوشگل انتخاب کردم برای مامان و ماهک و بقیه و برای بابا و آیت هم دوتا آویزه و ان یکاد برای داخل ماشینشون گرفتم... پولشو حساب کردم و با شادی که یک عروسک خرید از مغازه رفتیم بیرون... اکثر بچهها داخل حیاط بودند سریع رفتم سمت اتاق کولمو برداشتم و رفتم بیرون.. لیدر یکی یکی اسما رو میخوند و بچهها سوار اتوبوس میشدند.. این بار برعکس دفعه قبل نتونستیم بریم عقب بشینیم و منو شادی کنار همافتادیم.... نازی هم کناره سارا نشست با غرغر رو به شادی گفتم: حتی صبحانه هم بهمون ندادن شادی سری تکون داد و گفت : آره اما برای ناهار یک رستوران بین راهی وایمیستن.. سری تکون دادم و گفتم: کاش حداقل یه چیزی میخریدیم من خیلی گشنمه... نازی از کنار صندلی کیک و آبمیوهای بهم داد و گفت: ادامه دارد... 







بگیر عزیزم.. شادی با خنده گفت :فقط غر نزن.. با خنده گفتم:
ای وای مرسی صدامو شنیدی؟؟ نازی لبخندی زد و گفت: آره صدای غرغرت کل اتوبوس رو برداشته...
شادی نگاهی به عقب کرد و رو به نازی گفت: خدا خیرت بده حداقل اینو سیرش کردی..
نازی کیکی هم به شادی داد و گفت :اینو هم تو بخور تا موقعه ناهار ضعف نکنی...
اتوبوس راه افتاد و برخلاف وقتی که اومدیم و کلی انرژی داشتیم و گفتیم و خندیدیم این دفعه هممون ساکت بودیم....
البته من یه جورایی به خاطر کیان و نیلوفر تو خودم بودم مخصوصاً اینکه راه برگشت و کیان و نیلوفر داخل اتوبوس بعدی نشستن و من حتی نمیدونستم کنار همدیگه هستند یا نه....
ساعت ۲ ظهر بود که اتوبوس کنار یک رستوران نگه داشت.. با بچهها از اتوبوس رفتیم پایین و شادی با دیدن رستوران گفت:
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۶:۴۸