عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 به زور از جام بلند شدم و رفتم سمت سرویسی که توی اتاق بود.. آبی به دست و صورتم زدم تا صورتم سرحال‌تر بشه لباسامو جمع کردم و داخل کوله گذاشتم.... مانتومو پوشیدم و کیف پولمو برداشتم که شادی گفت : جایی میری؟؟؟ از فضولیش خندم گرفت.. +آره همین عروسک فروشی که روبروی اردوگاهه.. می‌خوام برای برادرزاده‌ام یه سوغاتی بخرم.. شادی سری تکون داد و گفت : پس صبر کن منم بیام تا برای بچه خواهرم یه چیزی بخرم + زود باش پس با شادی از اردوگاه رفتیم بیرون وارد مغازه شدم و نگاهی به وسیله‌ها کردم.. شادی آهسته گفت: دختر یا پسر ؟؟؟ +پسر می‌خوام براش یک ماشین بخرم.. رفتم سمت قفسه ماشین‌ها و نگاهی بهشون کردم... یک ماشین فراری قرمز کوچیک نظرمو گرفت کنترل از راه دور بود و وقتی راه میفتاد چراغا‌ش روشن میشد ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹


چهار تا جاسوئیچی خیلی خوشگل انتخاب کردم برای مامان و ماهک و بقیه و برای بابا و آیت هم دوتا آویزه و ان یکاد برای داخل ماشینشون گرفتم...
پولشو حساب کردم و با شادی که یک عروسک خرید از مغازه رفتیم بیرون...
اکثر بچه‌ها داخل حیاط بودند سریع رفتم سمت اتاق کولمو برداشتم و رفتم بیرون..
لیدر یکی یکی اسما رو می‌خوند و بچه‌ها سوار اتوبوس می‌شدند.. این بار برعکس دفعه قبل نتونستیم بریم عقب بشینیم و منو شادی کنار همافتادیم....
نازی هم کناره سارا نشست با غرغر رو به شادی گفتم: حتی صبحانه هم بهمون ندادن شادی سری تکون داد و گفت :
آره اما برای ناهار یک رستوران بین راهی وایمیستن.. سری تکون دادم و گفتم:
کاش حداقل یه چیزی می‌خریدیم من خیلی گشنمه... نازی از کنار صندلی کیک و آبمیوه‌ای بهم داد و گفت:




ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۳۴

۲.۱K

۱۶:۴۸