عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 نمی‌دونم چقدر گذشته بود بچه‌ها همه خوابیده بودن و فقط صدای تیک تاک ساعت به گوشم می‌خورد که در اتاق باز شد از زیر پتو آهسته نگاهی به نیلوفر کردم... لبخندی روی لبش بود لباس‌هاشو عوض کرد و آرایششو پاک کرد روی تخت دراز کشید... هندزفری‌هاشو زد به گوشش با حرص پتو رو انداختم و سعی کردم که به رابطشون فکر نکنم... صبح با سر و صدای بچه‌ها از خواب بیدار شدم رو تخت نشستم که شادی با خنده نگاهی بهم کرد و گفت : پاشو برو آبی به صورتت بزن دستمو بردم بالا و گفتم : بیخیال حوصله ندارم.. خمیازه‌ای کشیدم و گفتم: ساعت چنده ؟؟ شادی نگاهی به ساعت کرد و گفت: عرضم به حضورت که ساعت ده و نیمه بلند شو که ساعت دوازده باید راه بیفتیم... +چه همه خوابیدم شادی با خنده گفت: حال و هوای مسافرت بهت ساخته ها...کلا تو اردوگاه بودی.. ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹

به زور از جام بلند شدم و رفتم سمت سرویسی که توی اتاق بود.. آبی به دست و صورتم زدم تا صورتم سرحال‌تر بشه لباسامو جمع کردم و داخل کوله گذاشتم....
مانتومو پوشیدم و کیف پولمو برداشتم که شادی گفت :جایی میری؟؟؟از فضولیش خندم گرفت..
+آره همین عروسک فروشی که روبروی اردوگاهه.. می‌خوام برای برادرزاده‌ام یه سوغاتی بخرم..
شادی سری تکون داد و گفت :پس صبر کن منم بیام تا برای بچه خواهرم یه چیزی بخرم+ زود باش پس
با شادی از اردوگاه رفتیم بیرون وارد مغازه شدم و نگاهی به وسیله‌ها کردم.. شادی آهسته گفت:
دختر یا پسر ؟؟؟+پسر می‌خوام براش یک ماشین بخرم.. رفتم سمت قفسه ماشین‌ها و نگاهی بهشون کردم...
یک ماشین فراری قرمز کوچیک نظرمو گرفت کنترل از راه دور بود و وقتی راه میفتاد چراغا‌ش روشن میشد





ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۳۶

۲K

۱۶:۴۸